حكيم ابوالقاسم فردوسى

1062

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برسم مسيحا كنون مادرش * كفن سازد و گور و هم چادرش كنون جان او با مسيحا يكيست * همانست كاين خسته بر دار نيست مسيحى به شهر اندرون هرك بود * نبد هيچ ترساى رخ ناشخود خروش آمد از شهر و ز مرد و زن * كه بودند يك سر شدند انجمن تن شهريار دلير و جوان * دل و ديدهء شاه نوشين روان بتابوتش از جاى برداشتند * سه فرسنگ بر دست بگذاشتند چو آگاه شد زان سخن مادرش * به خاك اندر آمد سر و افسرش ز پرده برهنه بيامد به راه * برو انجمن گشته بازارگاه سراپرده‌اى گردش اندر زدند * جهانى همه خاك بر سر زدند بخاكش سپردند و شد نوش زاد * ز باد آمد و ناگهان شد بباد همه جند شاپور گريان شدند * ز درد دل شاه بريان شدند چه پيچى همى خيره در بند آز * چو دانى كه ايدر نمانى دراز گذر جوى و چندين جهان را مجوى * گلش زهر دارد بسيرى مبوى مگردان سر از دين و ز راستى * كه خشم خداى آورد كاستى چو اين بشنوى دل ز غم بازكش * مزن بر لبت بر ز تيمار تش گرت هست جام مى زرد خواه * بدل خرمى را مدان از گناه نشاط و طرب جوى و سستى مكن * گزافه مپرداز مغز سخن [ اگر در دلت هيچ حبّ عليست * ترا روز محشر به خواهش وليست ] داستان بوزرجمهر [ خواب ديدن نوشين روان و به درگاه آمدن بزرگمهر ] نگر خواب را بيهده نشمرى * يكى بهره دانى ز پيغمبرى بويژه كه شاه جهان بيندش * روان درخشنده بگزيندش ستاره زند راى با چرخ و ماه * سخنها پراگنده كرده به راه روانهاى روشن ببيند بخواب * همه بودنيها چو آتش بر آب شبى خفته بد شاه نوشين روان * خردمند و بيدار و دولت جوان چنان ديد در خواب كز پيش تخت * برستى يكى خسروانى درخت شهنشاه را دل بياراستى * مى و رود و رامشگران خواستى بر او بران گاه آرام و ناز * نشستى يكى تيز دندان گراز چو بنشست مى خوردن آراستى * و زان جام نوشين روان خواستى چو خورشيد برزد سر از برج گاو * ز هر سو برآمد خروش چگاو نشست از بر تخت كسرى دژم * ازان ديده گشته دلش پر ز غم گزارندهء خواب را خواندند * ردان را ابر گاه بنشاندند بگفت آن كجا ديد در خواب شاه * بدان موبدان نماينده راه گزارندهء خواب پاسخ نداد * كزان دانش او را نبد هيچ ياد بنادانى آن كس كه خستو شود * ز فام نكوهنده يك سو شود ز داننده چون شاه پاسخ نيافت * پر انديشه دل را سوى چاره تافت فرستاد بر هر سويى مهترى * كه تا باز جويد ز هر كشورى