حكيم ابوالقاسم فردوسى

1041

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز ايوان باسب اندر آورد پاى * بفرمودشان بازگشتن ز جاى برين نيز بگذشت گردان سپهر * چو خورشيد تابنده بنمود چهر خروشى بر آمد ز درگاه شاه * كه اى گرزداران ايران سپاه همه با سليح و كمان و كمند * بديوان بابك شويد ارجمند برفتند با نيزه و خود و كبر * همى گرد لشكر بر آمد بابر نگه كرد بابك بگرد سپاه * چو پيدا نبد فرّ و اورند شاه چنين گفت كامروز با مهر و داد * همه باز گرديد پيروز و شاد بروز سه ديگر بر آمد خروش * كه اى نامداران با فرّ و هوش مبادا كه از لشكرى يك سوار * نه با ترگ و با جوشن كارزار بيايد برين بارگه بگذرد * عرض گاه و ديوان او بنگرد هر آن كس كه باشد بتاج ارجمند * بفرّ و بزرگى و تخت بلند بداند كه بر عرض آزرم نيست * سخن با محابا و با شرم نيست شهنشاه كسرى چو بگشاد گوش * ز ديوان بابك بر آمد خروش بخنديد كسرى و مغفر بخواست * درفش بزرگى بر افراشت راست بديوان بابك خراميد شاه * نهاده ز آهن بسر بر كلاه فروهشت از ترگ رومى زره * زده بر زره بر فراوان گره يكى گرزهء گاو پيكر بچنگ * زده بر كمرگاه تير خدنگ ببازو كمان و بزين بر كمند * ميان را بزرّين كمر كرده بند برانگيخت اسب و بيفشارد ران * به گردن بر آورد گرز گران عنان را چپ و راست لختى بسود * سليح سوارى ببابك نمود نگه كرد بابك پسند آمدش * شهنشاه را فرّمند آمدش به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بفرهنگ توشه بدى بياراستى روى كشور بداد * ازين گونه داد از تو داريم ياد دليرى بد از بنده اين گفت و گوى * سزد گر نپيچى تو از داد روى عنان را يكى باز پيچى براست * چنان كز هنرمندى تو سزاست دگر باره كسرى برانگيخت اسب * چپ و راست برسان آذر گشسب نگه كرد بابك از و خيره ماند * جهان آفرين را فراوان بخواند سوارى هزار و گوى دو هزار * نبودى كسى را گذر بر چهار درمّى فزون كرد روزىء شاه * بديوان خروش آمد از بارگاه كه اسب سر جنگ جويان بيار * سوار جهان نامور شهريار فراوان بخنديد نوشين روان * كه دولت جوان بود و خسرو جوان چو برخاست بابك ز ديوان شاه * بيامد بر نامور پيشگاه به دو گفت كاى شهريار بزرگ * گر امروز من بنده گشتم سترگ همه در دلم راستى بود و داد * درشتى نگيرد ز من شاه ياد درشتى نمايم چو باشم درست * انوشه كسى كو درشتى نجست به دو گفت شاه اى هشيوار مرد * تو هرگز ز راه درستى مگرد تن خويش را چون محابا كنى * دل راستى را همى بشكنى