حكيم ابوالقاسم فردوسى
1023
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسى كرد زان نامداران اسير * بسى كشته شد هم بپيكان و تير همى تاخت تا پيش لشكر رسيد * بره بر بسى كشته و خسته ديد ز بالا نگه كرد پس خوشنواز * سپه را بهامون نشيب و فراز همه دشت پر كشته و خواسته * شده دشت چون چرخ آراسته سليح و كمرها و اسب و رهى * ستام و سنان و كلاه مهى همى برد هر كس بر سوفزاى * تلى گشته چون كوه البرز جاى ببخشيد يك سر همه بر سپاه * نكرد اندر آن چيز تركان نگاه بلشكر چنين گفت كامروز كار * بكام دل ما بد از روزگار چو خورشيد بنمايد از چرخ دست * برين دشت خيره نبايد نشست بكين شهنشاه ايران شويم * برين دز بكردار شيران شويم همه لشكرش دست بربر زدند * همى هر كسى راى ديگر زدند برين همنشان تا ز خم ّ سپهر * پديد آمد آن زيور تاج مهر تبيره بر آمد ز پرده سراى * نشست از بر باره بر سوفزاى فرستادهاى آمد از خوشنواز * بنزديك سالار گردن فراز كه از جنگ و پيكار و خون ريختن * نباشد جز از رنج و آويختن دو مرد خردمند نيكو گمان * بدوزخ فرستيم هر دو روان اگر باز جويى ز راه ردى * بدانى كه آن كار بد ايزدى نه بر باد شد كشته پيروز شاه * كز اختر سر آمد به دو سال و ماه گنهكار شد زانك بشكست عهد * گزين كرد حنظل بينداخت شهد كنون بودنى بود و بر ما گذشت * خنك آنك گرد گذشته نگشت اسيران و ز خواسته هرچ بود * ز سيم و زر و گوهر نابسود ز اسب و سليح و ز تاج و ز تخت * كه آن روز بگذاشت پيروز بخت فرستم همه نزد سالار شاه * سرا پرده و گنج و پيل و سپاه چو پيروز گر سوى ايران شوى * بنزديك شاه دليران شوى نباشد مرا سوى ايران بسيچ * تو از عهد بهرام گردن مپيچ شهنشاه گيتى ببخشيد راست * مرا ترك و چين است و ايران تراست چو بشنيد پيغام او سوفزاى * بياورد لشكر بپرده سراى فرستاده را گفت پيش سپاه * بگوى آنچ بشنيدى از رزمخواه بيامد فرستادهء خوشنواز * بگفت آنچ بود آشكارا و راز چنين گفت لشكر كه فرمان تراست * بدين آشتى راى و پيمان تراست بايران نداند كسى از تو به * بما بر تويى شاه و سالار و مه چنين گفت با سركشان سوفزاى * كه امروز ما را جزين نيست راى كزيشان ازين پس نجوييم جنگ * بايران بريم اين سپه بىدرنگ كه در دست ايشان بود كىقباد * چو فرزند پيروز خسرو نژاد همان موبد موبدان اردشير * ز لشكر بزرگان برنا و پير اگر جنگ سازيم با خوشنواز * شود كار بىسود بر ما دراز كشد آنك دارد ز ايران اسير * قباد جهانجوى چون اردشير