حكيم ابوالقاسم فردوسى

1022

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نويسندهء نامه را داد و گفت * كه پنهان بگوى آنچ نرمست و زفت بمهتر چنين گفت مرد دبير * كه اين نامه پر گرز و تيغست و تير شكسته شد آن مرد جنگ آزماى * ازان پر سخن نامه سوفزاى هم اندر زمان زود پاسخ نبشت * سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت نخستين چنين گفت كز كردگار * بترسيم و ز گردش روزگار كه هر كس كه بودست يزدان پرست * نياورد در عهد شاهان شكست فرستادمش نامهء پندمند * دگر عهد آن شهريار بلند برو خوار بود آنچ گفتم سخن * هم انديشهء روزگار كهن چو او كينه ور گشت و من چاره جوى * سپه را چو روى اندر آمد به روى بپيروز بر اختر آشفته شد * نه بر كام من شاه تو كشته شد چو بشكست پيمان شاهان داد * نبود از جوانيش يك روز شاد نيامد پسند جهان آفرين * تو گويى كه بگرفت پايش زمين هر آن كس كه عهد نيا بشكند * سر راستى را بپاى افگند چو پيروز باشد بدشت نبرد * شكسته بكنده درون پر ز گرد گر آيى تو ايدر هم آراستست * نه جنگ و نه جنگ آوران كاستست فرستاده با نامه تازان ز جاى * بيك هفته آمد سوى سوفزاى چو بر خواند آن نامه را پهلوان * بدشنام بگشاد گويا زبان ز ميدان خروشيدن گاو دم * شنيدند و آواى رويينه خم بكشميهن آورد چندان سپاه * كه بر چرخ خورشيد گم كرد راه برين همنشان روز بگذاشتند * همى راه را خانه پنداشتند [ رزم سوفراى با خوشنواز ] چو آگاهى آمد سوى خوشنواز * بدشت آمد و جنگ را كرد ساز بپيكند شد رزمگاهى گزيد * كه چرخ روان روى هامون نديد وزين روى پر كينه دل سوفزاى * بكردار باد اندر آمد ز جاى چو شب تيره شد پهلوان سپاه * بپيلان آسوده بر بست راه طلايه همى گشت بر هر دو سوى * جهان شد پر آواز پر خاشجوى غو پاسبانان و بانگ جرس * همى آمد از دور بر پيش و پس چنين تا پديد آمد از ميغ شيد * در و دشت شد چون بلور سپيد دو لشكر همى جنگ را ساختند * درفش بزرگى بر افراختند از آواز گردان پر خاشخر * بدرّيد مر اژدها را جگر هوا دام كركس شد از پرّ تير * زمين شد ز خون سران آبگير ز هر سو ز مردان تلى كشته بود * كرا از جهان روز برگشته بود بجنبيد بر قلبگه سو فزاى * يكايك سپاه اندر آمد ز جاى و زان روى با تيغ كين خوشنواز * بپيچيد و آمد بتنگى فراز يكى تيغ زد بر سرش سوفزاى * سپاه اندر آمد بتندى ز جاى بجست از كف تيغ زن خوشنواز * بشيب اندر انداخت اسب از فراز بديد آنك شد روزگارش درشت * عنان را بپيچيد و بنمود پشت چو باد دمان از پسش سوفزاى * همى تاخت با نيزهء سرگراى