حكيم ابوالقاسم فردوسى
1021
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو آگاهى آمد سوى سوفزاى * ز پيروز بىرأى و بىرهنماى ز مژگان سرشكش برخ بر چكيد * همه جامهء پهلوى بر دريد ز سر برگرفتند گردان كلاه * بماتم نشستند با سوگ شاه همى گفت بر كينهء شهريار * بلاش جوان چون بود خواستار بدانست كان كار بىسود شد * سر تاج شاهى پر از دود شد سپاه پراگنده را گرد كرد * بزد كوس و ز دشت برخاست گرد فراز آمدش تيغ زن صد هزار * همه جنگجوى از در كارزار درم داد و آن لشكر آباد كرد * دل مردم كينهور شاد كرد فرستادهاى خواند شيرين زبان * خردمند و بيدار و روشن روان يكى نامه بنوشت پر داغ و درد * دو ديده پر از آب و رخسار زرد بنامه درون پندها ياد داد * ز جمشيد و كىخسرو كىقباد و زان پس فرستاد نزد بلاش * كه شاها تو از مرگ غمگين مباش كه اين مرگ هر كس بخواهد چشيد * شكيبايى و نام بايد گزيد ز باد آمده باز گردد بدم * يكى داد خواندش و ديگر ستم كنون من بدستورى شهريار * بسيجم برين گونه بر كارزار كزين كينه و خون پيروز شاه * بنالد ز چرخ روان هور و ماه فرستاده زين روى برداشت پاى * و زان سوى گريان بشد باز جاى بياراست لشكر چو پرّ تذرو * بيامد ز زاولستان سوى مرو يكى مرد بگزيد بيدار دل * كه آهسته دارد بگفتار دل نويسندهء نامه را گفت خيز * كه آمد سر خامه را رستخيز يكى نامه بنويس زى خوشنواز * كه اى بىخرد روبه ديو ساز گنهكار كردى بيزدان تنت * شود مويه گر بر تو پيراهنت بشاه آنك تو كردى اى بىوفا * ببينى كنون زور تيغ جفا بكشتى شهنشاه را بىگناه * نبيره جهاندار بهرام شاه يكى كين نو ساختى در جهان * كه آن كينه هرگز نگردد نهان چرا پيش او چون يكى چابلوس * نرفتى چو برخاست آواى كوس نياى تو زين خاندان زنده بود * پدر پيش بهرام پاينده بود من اينك بمرو آمدم كينه خواه * نماند بهيتاليان تاج و گاه اسيران و آن خواسته هرچ هست * كه از رزمگه آمدستت بدست همه باز خواهم بشمشير كين * بمرو آورم خاك توران زمين نمانم جهان را به فرزند تو * نه بر دوده و خويش و پيوند تو بفرمان يزدان ببرّم سرت * ز خون همچو دريا كنم كشورت نه كين باشد اين چند گويم دراز * كه از كين پيروز با خوشنواز شود زير خاك پى من تباه * بيزدان روانش بود دادخواه فرستاده با نامهء سوفزاى * بيامد چو شيرِ دلاور ز جاى چو آشفته آمد بر خوشنواز * بشد پيش تخت و ببردش نماز به دو داد پس نامهء سوفزاى * همى بود يك چند پيشش بپاى