حكيم ابوالقاسم فردوسى

1009

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هران را كه ما تاج داديم و تخت * ز يزدان شناسيد و ز داد و بخت نكوشم بآگندن گنج من * نخواهم پراگنده كرد انجمن يكى گنج خواهم نهادن ز داد * كه باشد روانم پس از مرگ شاد برين نيز گر خواست يزدان بود * دل روشن از بخت خندان بود برين نيكويها فزايش كنيم * سوى نيك بختى نمايش كنيم گر از لشكر و كارداران من * ز خويشان و جنگى سواران من كسى رنج بگزيد و با من نگفت * همى دارد آن كژّى اندر نهفت ورا از تن خويش باشد بزه * بزه كى گزيند كسى بىمزه ( ؟ ) منم پيش يزدان ازو داد خواه * كه در چادر ابر بنهفت ماه شما را مگر ديگرست آرزوى * كه هر كس دگر گونه باشد بخوى بگوييد گستاخ با من سخن * مگر نو كنم آرزوى كهن همه گوش داريد و فرمان كنيد * ازين پند آرايش جان كنيد بگفت اين و بنشست بر تخت داد * كلاه كيانى بسر بر نهاد بزرگان برو خواندند آفرين * كه بىتو مبادا كلاه و نگين چو دانا بود شاه پيروز بخت * بنازد به دو كشور و تاج و تخت ترا مردى و دانش و فرّهى * فزون آمد از تخت شاهنشهى بزرگى و هم دانش و هم نژاد * چو تو شاه گيتى ندارد به ياد كنون آفرين بر تو شد ناگزير * ز ما هر كه هستيم برنا و پير هم آزادىء تو بيزدان كنيم * دگر پيش آزاد مردان كنيم برين تخت ارزانيانست شاه * بداد و بپيروزى و دستگاه همه مردگان را برآرى ز خاك * بداد و ببخشش بگفتار پاك خداوند دارنده يار تو باد * سر اختر اندر كنار تو باد برفتند بارامش از پيش تخت * بزرگان و فرزانهء نيك بخت نشست آن زمان شاه و لشكر بر اسپ * بيامد سوى خان آذر گشسپ بسى زرّ و گوهر بدرويش داد * نياز آنك بنهفت ازو بيش داد پرستندهء آتش زردهشت * همى رفت با باژ و برسم بمشت سپينود را پيش او برد شاه * بياموختش دين و آيين و راه بشستش بدين به و آب پاك * ازو دور شد گرد و زنگار و خاك در تنگ زندانها باز كرد * بهر سو درم دادن آغاز كرد [ آمدن شنگل با هفت پادشاه نزد بهرام گور ] پس آگاه شد شنگل از كار شاه * ز دختر كه شد شاه را پيش گاه بديدار ايران بدش آرزوى * بر دختر شاه آزاده خوى فرستاد هندى فرستاده‌يى * سخن گوى مردى و آزاده‌يى يكى عهد نو خواست از شهريار * كه دارد بخان اندرون يادگار بنوّى جهاندار عهدى نوشت * چو خورشيد تابان بباغ بهشت يكى پهلوى نامه از خطّ شاه * فرستاده آورد و بنمود راه فرستاده چون نزد شنگل رسيد * سپهدار قنّوج خطّش بديد