حكيم ابوالقاسم فردوسى
1008
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان دخترت شمع خاور بود * سر بانوان را چو افسر بود ز گفتار او ماند شنگل شگفت * ز سر شارهء هندوى بر گرفت بزد اسپ و ز پيش چندان سپاه * بيامد بپوزش بنزديك شاه شهنشاه را شاد در بر گرفت * و زان گفتها پوزش اندر گرفت بديدار بهرام شد شادكام * بياراست خوان و بياورد جام بر آورد بهرام راز از نهفت * سخنهاى ايرانيان باز گفت كه كردار چون بود و انديشه چون * كه بودم بدين داستان رهنمون مى چند خوردند و برخاستند * زبان را بپوزش بياراستند دو شاه دلاراى يزدان پرست * وفا را بسودند بر دست دست كزين پس دل از راستى نشكنيم * همى بيخ كژّى ز بن بر كنيم وفادار باشيم تا جاودان * سخن بشنويم از لب بخردان سپينود را نيز پدرود كرد * بر خويش تار و برش پود كرد سبك پشت بر يكدگر گاشتند * دل كينه بر جاى بگذاشتند يكى سوى خشك و يكى سوى آب * برفتند شادان دل و پر شتاب [ پذيره شدن ايرانيان ، شاه بهرام گور را ] چو آگاهى آمد بايران كه شاه * بيامد ز قنّوج خود با سپاه ببستند آذين به راه و به شهر * همى هر كس از كار برداشت بهر درم ريختند از كران تا كران * هم از مشك و دينار و هم زعفران چو آگاه شد پور او يزدگرد * سپاه پراگنده را كرد گرد چو نرسى و چون موبد موبدان * پذيره شدندش همه بخردان چو بهرام را ديد فرزند اوى * بيامد بماليد بر خاك روى برادرش نرسى و موبد همان * پر از گرد رخسار و دل شادمان چنان هم بيامد بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش بياسود چون گشت گيتى سياه * بكردار سيمين سپر گشت ماه چو پيراهن شب بدرّيد روز * پديد آمد آن شمع گيتى فروز شهنشاه بر تخت زرّين نشست * در بار بگشاد و لب را ببست برفتند هر كس كه بد مهترى * خردمند و در پادشاهى سرى جهاندار بر تخت بر پاى خاست * بياراست پاكيزه گفتار راست نخست از جهان آفرين ياد كرد * ز وام خرد گردن آزاد كرد چنين گفت كز كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان بترسيد و او را ستايش كنيد * شب تيره پيشش نيايش كنيد كه او داد پيروزى و دستگاه * خداوند تابنده خورشيد و ماه هر انكس كه خواهد كه يابد بهشت * نگردد بگرد بد و كار زشت چو داد و دهش باشد و راستى * بپيچد دل از كژّى و كاستى ز ما كس مباشيد زين پس به بيم * اگر كوه زر دارد و گنج سيم ز دلها همه بيم بيرون كنيد * نيايش بداراى بىچون كنيد كشاورز گر مرد دهقان نژاد * بكوشيد با ما بهنگام داد