حكيم ابوالقاسم فردوسى
1007
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بيامد سپينود را بر نشاند * همى پهلوى نام يزدان بخواند بپوشيد خفتان و خود بر نشست * كمندى بفتراك و گرزى بدست همى راند تا پيش دريا رسيد * چو ايرانيان را همه خفته ديد برانگيخت كشتى و زورق بساخت * بزورق سپينود را در نشاخت به خشكى رسيدند چون روز گشت * جهان پهلوان گيتى افروز گشت [ تاختن شنگل پس بهرام گور و شناختن او ] سوارى ز قنّوج تازان برفت * بآگاهىء رفتن شاه تفت كه برزوى و ايرانيان رفتهاند * همان دختر شاه را بردهاند شنيد اين سخن شنگل از نيك خواه * چو آتش بيامد ز نخچيرگاه همه لشكر خويش را بر نشاند * پس شاه بهرام لشكر براند بدين گونه تا پيش دريا رسيد * سپينود و بهرام يل را بديد غمى گشت و بگذاشت دريا بخشم * ازان سوى دريا چو بر كرد چشم بديدش سپينود و بهرام را * مران مرد بىباك خود كام را به دختر چنين گفت كاى بدنژاد * كه چون تو ز تخم بزرگان مباد تو با اين فريبنده مرد دلير * ز دريا گذشتى بكردار شير كه بىآگهىء من بايران شوى * ز مينوى خرّم بويران شوى ببينى كنون زخم ژوپين من * چو ناگاه رفتى ز بالين من به دو گفت بهرام كاى بدنشان * چرا تاختى باره چون بيهشان مرا آزمودى گه كارزار * چنانم كه با باده و ميگسار تو دانى كه از هندوان صد هزار * بود پيش من كمتر از يك سوار چو من باشم و نامور يار سى * زره دار با خنجر پارسى پر از خون كنم كشور هندوان * نمانم كه باشد كسى با روان بدانست شنگل كه او راست گفت * دليرى و گردى نشايد نهفت به دو گفت شنگل كه فرزند را * بيفگندم و خويش و پيوند را ز ديده گرامىترت داشتم * بسر بر همى افسرت داشتم ترا دادم آن را كه خود خواستى * مرا راستى بد ترا كاستى جفا برگزيدى بجاى وفا * وفا را جفا كى پسندى سزا چه گويم ترا كانك فرزند بود * بانديشهء من خردمند بود كنون چون دلاور سوارى شدست * گمانم كه او شهريارى شدست دل پارسى با وفا كى بود * چو آرى كند راى او نى بود چنان بچّهء شير بودى درست * كه از خون دل دايگانش بشست چو دندان بر آورد و شد تيز چنگ * بپروردگار آمدش راى جنگ به دو گفت بهرام چون دانيم * بدانديش و بدساز چون خوانيم برفتن نباشد مرا سرزنش * نخوانى مرا بد دل و بد كنش شهنشاه ايران و توران منم * سپهدار و پشت دليران منم ازين پس سزاى تو نيكى كنم * سر بد سگالت ز تن بر كنم بايران بجاى پدر دارمت * هم از باژ كشور نيازارمت