حكيم ابوالقاسم فردوسى
1006
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بنمود خورشيد بر چرخ دست * شب تيره بار غريبان ببست نشست از بر باره بهرام گور * همى راند با ساز نخچير گور بزن گفت بر ساز و با كس مگوى * نهاديم هر دو سوى راه روى هر انكس كه بودند ايرانيان * برفتن ببستند با او ميان بيامد چو نزديك دريا رسيد * بره بار بازرگانان بديد كه بازارگانان ايران بدند * به آب و به خشكى دليران بدند چو بازارگان روى بهرام ديد * شهنشاه لب را بدندان گزيد نفرمود بردن بپيشش نماز * ز نادان سخن را همى داشت راز ببازارگان گفت لب را ببند * كزين سودمندى و هم با گزند گرين راز در هند پيدا شود * ز خون خاك ايران چو دريا شود گشاده بران كار كو لب ببست * زبان بسته بايد گشاده دو دست زبان شما را بسوگند سخت * ببنديم تا باز يابيم بخت بگوييد كز پاك يزدان خداى * بريديم و بستيم با ديو راى اگر هرگز از راى بهرامشاه * بپيچيم و داريم بد را نگاه چو سوگند شد خورده و ساخته * دل شاه زان رنج پرداخته بديشان چنين گفت پس شهريار * كه نزد شما از من اين زينهار بداريد و با جان برابر كنيد * چو خواهيد كز پندم افسر كنيد گر از من شود تخت پرداخته * سپاه آيد از هر سوى ساخته نه بازارگان ماند ايدر نه شاه * نه دهقان نه لشكر نه تخت و كلاه چو زان گونه ديدند گفتار اوى * برفتند يك سر پر از آب روى كه جان بزرگان فداى تو باد * جوانى و شاهى رواى تو باد اگر هيچ راز تو پيدا شود * ز خون كشور ما چو دريا شود كه يا رد بدين گونه انديشه كرد * مگر بخت را گويد از ره بگرد چو بشنيد شاه آن گرفت آفرين * بران نامداران با فرّ و دين همى رفت پيچان بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش بدانگه كه بهرام شد سوى راه * چنين گفت با زن كه اين نيك خواه ابا مادر خويشتن چاره ساز * چنان كو درستى نداندت راز كه چون شاه شنگل سوى جشنگاه * شود خواستار آيد از نزد شاه بگويد كه برزوى شد دردمند * پذيردش پوزش شه هوشمند زن اين بند بنهاد با مادرش * چو بشنيد پس مادر از دخترش همى بود تا تازه شد جشنگاه * گرانمايگان بر گرفتند راه چو بر ساخت شنگل كه آيد بدشت * زنش گفت برزوى بيمار گشت بپوزش همى گويد اى شهريار * تو دل را به من هيچ رنجه مدار چو ناتندرستى بود جشنگاه * دژم باشد و داند اين مايه شاه بزن گفت شنگل كه اين خود مباد * كه بيمار باشد كند جشن ياد ز قنّوج شبگير شنگل برفت * ابا هندوان روى بنهاد تفت چو شب تيره شد شاه بهرام گفت * كه آمد گه رفتن اى نيك جفت