حكيم ابوالقاسم فردوسى
1005
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
جهاندار پيروزگر خواندش * ز شاهان سرافرازتر خواندش دگر آنك گفتى كه من كردهام * بهندوستان رنجها بردهام همان اختر شاه بهرام بود * كه با فرّ و اورند و با نام بود هنر نيز ز ايرانيانست و بس * ندارند كرگ ژيان را بكس همه يكدلانند و يزدان شناس * به نيكى ندارند ز اختر سپاس دگر آنك دختر به من داد شاه * به مردى گرفتم چنين پيشگاه يكى پادشا بود شنگل بزرگ * به مردى همى راند از ميش گرگ چو با من سزا ديد پيوند خويش * به من داد شايسته فرزند خويش دگر آنك گفتى كه خيز ايدر آى * بنيكى بباشم ترا رهنماى مرا شاه ايران فرستد بهند * بچين آيم از بهر چينى پرند نباشد ز من بنده همداستان * كه رانم بدين گونه بر داستان دگر آنكه گفتى كه با خواسته * بايران فرستمت آراسته مرا كرد يزدان از آن بىنياز * به چيز كسان دست كردن دراز ز بهرام دارم ببخشش سپاس * نيايش كنم روز و شب در سهپاس چهارم سخن گر ستودى مرا * هنر زانچه برتر فزودى مرا پذيرفتم اين از تو اى شاه چين * بگوييم با شاه ايران زمين ز يزدان ترا باد چندان درود * كه آن را نداند فلك تار و پود بر آن نامه بنهاد مهر نگين * فرستاد پاسخ سوى شاه چين [ گريختن بهرام گور از هندوستان با دختر شنگل ] چو بهرام با دخت شنگل بساخت * زن او را همى شاه گيتى شناخت شب و روز گريان بد از مهر اوى * نهاده دو چشم اندران چهر اوى چو از مهرشان شنگل آگاه شد * ز بدها گمانيش كوتاه شد نشستند يك روز شادان بهم * همى رفت هر گونه از بيش و كم سپينود را گفت بهرامشاه * كه دانم كه هستى مرا نيك خواه يكى راز خواهم همى با تو گفت * چنان كن كه ماند سخن در نهفت همى رفت خواهم ز هندوستان * تو باشى بدين كار همداستان بتنها بگويم ترا يك سخن * نبايد كه داند كس از انجمن بايران مرا كار زين بهترست * همم كردگار جهان ياورست برفتن گر ايدونك راى آيدت * به خوبى خرد رهنماى آيدت بهر جاى نام تو بانو بود * پدر پيش تختت به زانو بود سپينود گفت اى سرافراز مرد * تو بر خيره از راه دانش مگرد بهين زنان جهان آن بود * كزو شوى همواره خندان بود اگر پاك جانم ز پيمان تو * بپيچد به بيزارم از جان تو به دو گفت بهرام پس چاره كن * وزين راز مگشاى بر كس سخن سپينود گفت اى سزاوار تخت * بسازم اگر باشدم يار بخت يكى جشنگاهست ز ايدر نه دور * كه سازد پدرم اندران بيشه سور كه دارند فرّخ مران جاى را * ستايند جاى بتآراى را بود تا بران بيشه فرسنگ بيست * كه پيش بت اندر ببايد گريست بدان جاى نخچير گوران بود * بقنّوج در عود سوزان بود شود شاه و لشكر بدان جايگاه * كه بىره نمايد بران بيشه راه اگر رفت خواهى بدانجاى رو * هميشه كهن باش و سال تو نو ز امروز بشكيب تا نيم روز * چو پيدا شود تاج گيتى فروز چو از شهر بيرون رود شهريار * برفتن بياراى و بر ساز كار ز گفتار او گشت بهرام شاد * نخفت اندر انديشه تا بامداد