حكيم ابوالقاسم فردوسى

1004

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بشد تيز بهرام و او را بديد * ازان ماه رويان يكى برگزيد چو خرّم بهارى سپينود نام * همه شرم و ناز و همه راى و كام به دو داد شنگل سپينود را * چو سرو سهى شمع بىدود را يكى گنج پر مايه‌تر برگزيد * بدان ماه رخ داد شنگل كليد بياورد ياران بهرام را * سواران با زيب و با نام را درم داد و دينار و هر گونه چيز * همان عنبر و عود و كافور نيز بياراست ايوان گوهر نگار * ز قنّوج هر كس كه بد نامدار خرامان بران بزمگاه آمدند * بشادى همه نزد شاه آمدند ببودند يك هفته با مى بدست * همه شاد و خرّم بجاى نشست سپينود با شاه بهرام گور * چو مى بود روشن بجام بلور [ نامهء فغفور چين به بهرام گور و پاسخ آن ] چو زين آگهى شد بفغفور چين * كه با فرّ مردى ز ايران زمين بنزديك شنگل فرستاده بود * همانا ز ايران تهم زاده بود به دو داد شنگل يكى دخترش * كه بر ماه سايد همى افسرش يكى نامه نزديك بهرامشاه * نوشت آن جهاندار با دستگاه بعنوان بر از شهريار جهان * سر نامداران و شاه مهان بنزد فرستادهء پارسى * كه آمد بقنّوج با يار سى دگر گفت كامد بما آگهى * ز تو نامور مرد با فرّهى خردمندى و مردى و راى تو * فشرده بهر جاى بر پاى تو كجا كرگ و آن نامور اژدها * ز شمشير تيزت نيامد رها به تو داد دختر كه پيوند ماست * كه هندوستان خاك او را بهاست سر خويش را بردى اندر هوا * به پيوند اين شاه فرمانروا بايران بزرگيست اين شاه را * كجا كهترش افسر ماه را بدستورى شاه در بر گرفت * بقنّوج شد يار ديگر گرفت كنون رنج بردار و ايدر بياى * بدين مرز چندانك بايد بپاى بديدار تو چشم روشن كنيم * روان را ز راى تو جوشن كنيم چو خواهى كه ز ايدر شوى باز جاى * زمانى نگويم بر من بپاى برو شاد با خلعت و خواسته * خود و نامداران آراسته ترا آمدن پيش من ننگ نيست * چو با شاه ايران مرا جنگ نيست مكن سستى از آمدن هيچ راى * چو خواهى كه بر گردى ايدر مپاى چو نامه بيامد ببهرام گور * بدلش اندر افتاد زان نامه شور نويسنده بر خواند و پاسخ نوشت * بپاليز كين بر درختى بكشت سر نامه گفت آنچ گفتى رسيد * دو چشم تو جز كشور چين نديد بعنوان بر از پادشاه جهان * نوشتى سرافراز و تاج مهان جز آن بد كه گفتى سراسر سخن * بزرگى نو را نخواهم كهن شهنشاه بهرام گورست و بس * چنو در زمانه ندانيم كس به مردى و دانش بفرّ و نژاد * چنو پادشا كس ندارد به ياد