الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

98

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

گفت ؟ » پاسخ داد : « خبر داد كه مسلم در يكى از خانه‌هاى ماست . » عبيداللَّه چوب‌دستى را به پهلويش فرو برد و گفت : « هم اكنون برخيز و او را نزد من بياور . » چون ابن اشعث به قصد آوردن مسلم برخاست ، ابن‌زياد كس نزد عمرو بن حريث فرستاد و پيغام داد كه شصت ، هفتاد مرد ، همه از بنىقيس همراه ابن‌اشعث بفرستد . زيرا از آن‌جا كه وى مىدانست هيچ قبيله‌اى نمىخواهد در دستگيرى كسى مثل ابن عقيل شركت كند دوست نداشت كسان خودش يعنى افراد قبيله كنده با او بروند . عمرو بن حريث ، عبيداللَّه ، پسر عبّاس سُلَمى را همراه شصت ، هفتاد نفر از قبيله قيس با وى فرستاد . آنان رفتند تا به در خانه‌اى كه ابن عقيل در آن‌جا بود رسيدند . مسلم با شنيدن صداى سم اسبان و همهمهء اشخاص دانست كه به قصد او آمده‌اند . شمشير كشيد و با شتاب بيرون آمد . مأموران به خانه هجوم بردند . مسلم با استوارى تمام در برابرشان ايستاد و با ضربات شمشير آنان را از خانه بيرون راند . آنان ، بار ديگر حمله كردند و او همچنان ايستادگى كرد . ميان مسلم و بكير بن حمران احمرى دو ضربت ردّ و بدل شد . ضربهء بكير به دهان مسلم خورد و لب بالايش را بريد و دندان‌هاى پيشين او را كند . مسلم نيز چنان ضربتى به شانه‌اش زد كه نزديك بود تا اندرونش فرو رود . مأموران كه چنين ديدند از پشت بام خانه او را احاطه و سنگباران كردند . آنان دسته‌هاى نى را آتش مىزدند و از فراز خانه به سويش پرتاب مىكردند . مسلم كه چنين ديد با شمشير آخته به كوچه شتافت و به جنگ پرداخت . محمّد بن اشعث خطاب به او گفت : « تو در امانى ! خود را به كشتن مده ! » امّا مسلم همچنان به پيكار ادامه داد و اين رجز را مىخواند : « هر چند مرگ تلخ است ، امّا سوگند خورده‌ام كه جز به آزادگى كشته نشوم . » « هر انسانى روزى ممكن است به شرّى برسد و هر سردىاى ممكن است با گرمايى گزنده به هم آميزد ؛ چنان كه پرتو خورشيد ، زايل مىشود و باز مىگردد . » « من از اين مىترسم كه به من دروغ بگويند و يا فريبم بدهند . » پسر اشعث گفت : « نه به تو دروغ مىگويند و نه با تو نيرنگ مىبازند و نه فريبت