الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
99
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
مىدهند . اين جماعت عموزادگان تُواند كه نه تو را مىزنند و نه مىكشند . » مسلم كه از شدّت سنگباران از پا در آمده بود و توان پيكار نداشت بىرمق به ديوار خانه تكيه داد . محمّد نزديك شد و گفت : « تو در امانى . » مسلم گفت : « در امانم ؟ » گفت : « آرى ! » ديگر افراد گروه نيز گفتند : « در امانى . » به جز عمرو بن عبيداللَّه بن عبّاس سلمى كه گفت : « در اين باب ، نه شتر مادهاى دارم و نه شتر نرى ! » - كنايه از اين كه من بىطرفم - مسلم گفت : « اگر به من امان نمىداديد ، دستم را در دستانتان نمىنهادم . » سپس دورش را گرفتند و شمشير را از دستش كشيدند . استرى آوردند و سوارش كردند . وقتى شمشير را از او گرفتند ، گويا از جان خود نوميد گرديد . از اين رو اشك از ديدگانش روان شد و گفت : « اين آغاز فريب است . » محمّد ابن اشعث گفت : « اميدوارم مشكلى برايت پيش نيايد . » گفت : « اين كه چيزى جز اميد نيست . پس امانتان كو ؟ إِنَّالِلَّهِ وَ إنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ! » و گريست . عمرو بن عبيداللَّه گفت : « هر كس چيزى مانند آنچه تو در طلبش بر آمدهاى بطلبد ، نمىگريد . » مسلم گفت : « به خدا سوگند ! من براى خود نمىگريم و براى كشتهشدن خودم سوگنامه نمىخوانم - هر چند لحظهاى نابودى خود را دوست نداشتهام - ولى براى كسانم كه سويم مىآيند و براى حسين عليه السلام و خاندانش مىگريم . » سپس رو به محمّد بن اشعث كرد و گفت : « بندهء خدا ! به نظرم از امان دادن عاجزى . آيا اين اميد هست كه بتوانى كسى را بفرستى تا پيام مرا به حسين عليه السلام برساند ؟ زيرا يقين دارم كه هم اكنون با شتاب نزد شما مىآيد و يا اين كه خود و خاندانش راه خواهند افتاد ؛ و سبب بىتابى من نيز همين است . كسى كه نزد حسين عليه السلام مىفرستى بايد از زبان من بگويد : ابن عقيل مرا نزد شما فرستاده است ، در حالى كه او اسير دست مردم بود و به نظر نمىرسيد ، كشتن او تا شب طول بكشد ؛ و مىگويد با خاندانت برگرد . مبادا كوفيان تو را بفريبند ؛ چون آنها همان ياران پدرت هستند كه با مرگ يا با شهادت ، آرزوى دورى از ايشان را داشت . كوفيان به هر دوىِ ما دروغ گفتهاند و رأى دروغگو شايستهء اعتماد نيست . » « 1 » محمّد بن
--> ( 1 ) - تاريخ الطبرى ، 5 / 375 .