الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
94
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
با جمعى از بنىفتيان قصد پيوستن به مسلم را دارد . او را گرفته نزد ابنزياد آورد و ماجرا را براى وى باز گفت . عبد الأعلى به ابنزياد گفت : « من مىخواستم كه به تو بپيوندم . » ابنزياد گفت : « بلى ! پيشتر تو خود اين را به من وعده داده بودى ! » و فرمان داد او را زندانى كردند . محمّد بن اشعث بيرون رفت و نزديك خانههاى بنىعماره ايستاد . عمارة بن صَلْخَب ازْدى را ديد كه سلاح برگرفته از كنارش مىگذرد و قصد پيوستن به مسلم را دارد . او را هم را گرفت و نزد ابنزياد برد كه زندانى كند . مسلم از داخل مسجد ، عبد الرّحمان بن شريح را سراغ محمّد بن اشعث فرستاد . وى از انبوه جمعيّتى كه سويش مىآمدند ، به وحشت افتاد و آغاز به فرار و عقبنشينى كرد . قعقاع بن شور ، كس نزد محمّد بن اشعث فرستاد و پيغام داد كه بر سر راه فرار ابن عقيل و همراهانش قرار گرفتهاى ! او كنار رفت و از سمت خانهء روميان بر ابنزياد وارد گشت . چون كثير بن شهاب و محمّد و قعقاع و قبايل زير فرمانشان نزد عبيداللَّه گرد آمدند ، كثير كه از دوستان وى بود ، گفت : « خدا كار امير را راست گرداند ! در كاخ ، با تو مردم زيادى از بزرگان و نگهبانان و خانواده و غلامان هستند . پس ما را به سوى ايشان بيرون فرست . » عبيداللَّه سخن او را نپذيرفت . ولى شَبَث بن رِبعى را فرماندهى داد و بيرون فرستاد . مردمى كه با مسلم مانده بودند ، تكبير مىگفتند و تا شامگاه عليه ابنزياد و اطرافيانش شعار مىدادند . عبيداللَّه كس فرستاد و بزرگان را نزد خود فراخواند و گفت : « سراغ مردم برويد . به فرمانبرداران وعدهء افزايش عطا و احترام بدهيد و نافرمانان را از محرومشدن و كيفرديدن بترسانيد و بگوييد كه پيشقراولان لشكر شام سوى آنها روانه شدهاند . » عبداللَّه بن حازم گويد : سران به سراغ ما آمدند و كثير بن شهاب تا نزديك غروب با مردم سخن گفت . او مىگفت : « آهاى مردم ! به خويشان خود بپيونديد و به سوى شر مشتابيد . خود را به كشتن مدهيد ؛ زيرا سپاه امير مؤمنان ، يزيد ، در راه است و امير با خود عهد كرده است كه اگر به جنگ با وى ادامه دهيد و همين امشب برنگرديد اولاد شما را از عطا محروم خواهد