الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

95

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

ساخت و رزمندگانتان را بدون مزد به جنگ‌هاى شام خواهد فرستاد . بىگناه را به جرم گنهكار و حاضر را به گناه غايب خواهد گرفت ، تا هيچ مخالفى ميان شما باقى نماند ، مگر اين كه به عقوبت رسيده باشد . » ديگر سران هم همين گونه سخن گفتند . مردم با شنيدن گفته‌هاى آنان پراكنده شدند و هر كس به راه خود رفت . ابومخنف گويد : « 1 » زنان مىآمدند و دست پسران يا برادران خود را مىگرفتند و مىگفتند : « برگرد ، ديگران هستند كفايت مىكند . » مردان مىآمدند و به پسران و برادران‌شان مىگفتند : « برگرد ، فردا شاميان مىآيند . با جنگ و شرارت چه خواهى كرد ؟ » و او را مىبردند . پراكنده‌شدن مردم تا شامگاه ادامه يافت ، به طورى كه ، جز سى نفر با مسلم در مسجد نماندند ؛ و او با همان تعداد نماز خواند . مسلم كه چنين ديد از مسجد بيرون آمد و به طرف خانه‌هاى قبيلهء كنده رفت . به آن‌جا كه رسيد جز ده نفر باقى نماندند ! و از آن‌جا كه گذشت ديگر هيچ كس با وى نبود ! حتّى يك نفر را هم نديد كه راه را به او نشان دهد و يا در منزلى جايش دهد و يا در برابر حملهء دشمن از او دفاع كند . مسلم سرگردان در كوچه‌هاى كوفه پيش مىرفت و نمىدانست كجا برود ! تا اين كه به محلّهء بنىجبله از قبيلهء كنده رسيد . رفت و درِ خانهء زنى به نام « طوعه » را كوبيد . طوعه كنيز اشعث بن قيس بود كه چون براى وى پسرى زاده بود ، آزادش ساخته بود ؛ و أُسيد حضرمى با او ازدواج كرده ، از او صاحب پسرى به نام بلال شده بود . بلال از كسانى بود كه در نزاع ميان مسلم و ابن‌زياد شركت داشت . مسلم سلام كرد و طوعه پاسخ سلام را داد . مسلم گفت : « اى كنيز خدا ! آب ! » طوعه آب آورد و به وى داد . مسلم آن را نوشيد و نشست . طوعه ظرف را برد و چون بيرون آمد ، باز او را ديد كه نشسته است . گفت : « اى بندهء خدا مگر آب ننوشيدى ؟ » گفت : « چرا نوشيدم . » گفت : « پس به خانه برو ! » مسلم چيزى نگفت . طوعه

--> ( 1 ) - براى آگاهى از شرح حال وى ، ر . ك : تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، 10 / 39 ؛ الطّبقات الكبرى ، ابن سعد ، 6 / 240 ؛ لسان الميزان ، ابن حجر ، 2 / 434 . معجم رجال الحديث ، خوئى ، 7 / 150 .