الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
90
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
زيانى مىرساند . او را تسليم كن كه اين كار نه دون شأن توست و نه براى تو كاستى به شمار مىرود ، زيرا او را به حكومت مىسپارى . » هانى گفت : « چرا ، به خدا سوگند ! تحويلدادن او موجب پستى و ننگ من است ، چون پناهنده و ميهمانم را تحويل مىدهم . من زنده و تندرست هستم ، مىشنوم و مىبينم ، نيرومندم و ياوران بسيارى دارم . به خدا اگر تنها بودم و هيچ ياورى نمىداشتم ، او را تحويل نمىدادم مگر اين كه در دفاع از او جان مىدادم ! » مسلم بن عمرو پيوسته هانى را سوگند مىداد و از او مىخواست كه مسلم را تسليم كند و او مىگفت : « نه ، به خدا ! هرگز او را تسليم نخواهم كرد . » ابنزياد كه گفتوگوى آن دو را شنيد ، گفت : « او را نزديك بياوريد . » چون نزديك بردند ، گفت : « به خدا قسم كه او را بايد نزد من بياورى و گرنه گردنت را خواهم زد . » گفت : « در آن صورت برق شمشيرها در اطراف خانهات بسيار خواهد درخشيد . » هانى اين سخن را از آن جهت گفت كه گمان مىكرد خويشانش از او به دفاع برخواهند خاست . ابنزياد گفت : جدّاً برايت متأسّفم ! آيا مرا از برق شمشير مىترسانى ؟ سپس گفت : « او را پيش بياوريد ! » وى را نزديكتر بردند و ابنزياد با چوبدستى آنقدر بر سر و صورت هانى زد كه بينىاش شكست و خون چهرهاش بر لبانش جارى شد و گوشت گونه و پيشانىاش به محاسنش چسبيد . عبيداللَّه آنقدر اين كار را ادامه داد كه چوبدستى شكست . « 1 » هانى دست به قبضهء شمشير يكى از نگهبانان برد ولى او خود را كنار كشيد و مانع وى گرديد . عبيداللَّه گفت : « آيا در روز روشن حرورى ( خارجى ) شدهاى ؟ خودت را به هلاكت انداختى . كشتنت بر ما روا شد ! او را بگيريد و در يكى از خانههاى كاخ بيندازيد و در را بر رويش ببنديد و نگهبان بگماريد ! » مأموران چنين كردند . اسماء بن خارجه به اعتراض برخاست و گفت : « نيرنگبازى در روز روشن را رها كن . دستور دادى كه اين مرد را نزد تو بياوريم ، رفتيم و آورديم . ولى تو چهرهاش را مضروب
--> ( 1 ) - هانى هرگاه آهنگ كارى مىكرد ، با وى چهارهزار مرد زره پوشيده و هشتهزار پياده بسيج مىشدند و هرگاههمپيمانانش از قبيله كِنْده و ديگر قبيلهها به دو پاسخ مىدادند . شمار زره پوشيدهها به سىهزار تن مىرسيد . ( مروج الذّهب ، 3 / 59 )