الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

91

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

كردى و خون بر محاسنش جارى ساختى و اكنون آهنگ كشتنش را كرده‌اى ؟ » عبيداللَّه گفت : « هان ! تو هم اين‌جايى ؟ » و دستور داد او را هم گرفتند و سيلى زدند و كشان كشان بردند و به زندان انداختند . ولى محمّد بن اشعث گفت : « ما به هر چه نظر امير باشد خرسنديم ؛ چه به سود باشد و چه به زيان ، چون امير ادب‌كنندهء ماست . » به عمرو بن حجّاج زُبيدى گزارش دادند كه هانى كشته شده است ؛ و او همراه مردان قبيلهء مَذْحج حركت كرد و كاخ را به محاصره درآورد . آن‌گاه فرياد زد : من عمرو بن حجّاج هستم و اينان سران و سواركاران قبيلهء مذحج‌اند كه نه سر از فرمان برتافته‌اند و نه از جماعت جدا شده‌اند . ولى چون شنيده‌اند كه قصد كشتن سرورشان را دارند ، به شدّت ناراحت گرديده‌اند . چون خبر اجتماع قبيلهء مذحج به گوش عبيداللَّه رسيد به شريح قاضى گفت : « برو و رئيس‌شان را ببين و به طرفدارانش بگو كه وى زنده است و كشته نشده و تو ، خود او را ديده‌اى . شريح نزد هانى رفت و به او خيره شد . عبد الرّحمان ، پسر شريح ادامهء داستان را از قول پدرش چنين گزارش مىدهد : نزد هانى رفتم . مرا كه ديد ، گفت : « خدايا كمك ! اى مسلمانان يارى كنيد ! دينداران كجاييد ! همشهريان كجاييد ! به يكديگر مهر بورزيد . آيا مرا با دشمن و دشمن‌زادهء خود تنها خواهيد گذارد ؟ » همچنان كه حرف مىزد و خون بر ريشش مىريخت ، ناگهان سروصداى جلوى در كاخ را شنيد . من بيرون آمدم . او در پى من آمد و گفت : « اى شريح ! به گمانم اين صداها از افراد قبيلهء مذحج و مسلمانان هوادار من باشد . به ايشان بگو كه اگر ده تن نزد من درآيند مرا آزاد خواهند كرد . » من با حميد بن بُكَيْر أَحْمرى از نگهبانان ويژه - كه به فرمان عبيداللَّه همراه من آمده بود - نزد مردم بيرون كاخ رفتم . به خدا سوگند ! اگر او مواظب من نمىبود ، پيغام هانى را به يارانش مىرسانيدم . امّا گفتم : « چون امير از رفتار و گفتار شما در باب سرورتان آگاه شد ، به من دستور داد ، تا نزد او بروم . من رفتم و او را ديدم . آن‌گاه به من فرمان داد تا با شما ديدار كنم و به اطّلاع شما برسانم كه او زنده است