الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
89
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
مسلم هم نزد من نيست . » گفت : « چرا ، كردهاى ! » گفت : « نه ، نكردهام . » گفت : چرا ، كردهاى ! » چون گفتوگوشان به درازا كشيد و هانى پيوسته انكار مىكرد و از پذيرفتن سرباز مىزد ، ابنزياد ، معقل يعنى همان جاسوس را فراخواند . وى آمد و جلوى هانى ايستاد . عبيداللَّه گفت : « آيا او را مىشناسى ؟ » گفت : « بله . » هانى در اين هنگام فهميد كه او جاسوس بوده و همهء ماجرا را براى ابنزياد تعريف كرده است . او لحظهاى در خود فرو رفت و چون به خود آمد ، گفت : « حرفم را بشنو و سخنم را راست بشمار ! زيرا به خدا سوگند ! به تو دروغ نمىگويم . به خداى بىهمتا سوگند كه من او را به خانه دعوت نكردهام و از كارش هيچ اطّلاعى نداشتهام ؛ تا اين كه او را بر در خانهام نشسته ديدم . از من خواست كه به منزلم بيايد و من از راندنش شرم كردم ؛ و در محذور اخلاقى قرار گرفتم . در نتيجه او را به خانه آوردم و از او پذيرايى كردم و به دو جا دادم و دنبالهء كارش همان است كه خبرش به تو رسيده است . حال اگر مىخواهى به تو قول محكم و اطمينان خاطر مىدهم كه هيچ زيانى به تو نرساند و اگر بخواهى كسى را به گروگان در اختيارت مىگذارم و خود نزد مسلم مىروم و دستور مىدهم كه از خانهام به هر جاى زمين كه مىخواهد برود و از پناهندگى و همسايگى من بيرون شود ! » گفت : « نه به خدا سوگند ! هرگز از من جدا نخواهى شد تا هنگامى كه او را نزد من بياورى و تحويل دهى . » هانى گفت : « واللَّه هرگز اورا نزد تو نمىآورم . » وقتى گفتوگوشان به درازا كشيد مسلم بن عمرو باهلى از همپيالههاى يزيد ، كه خوددارى و سرسختى هانى را ديد ، برخاست و گفت : « خدا كار امير را راست گرداند . اورا به من واگذار ، تا با وى حرف بزنم . » سپس به هانى گفت : « برخيز و نزد من بيا ، تا با تو صحبت كنم . » هانى برخاست و با او در گوشهاى به خلوت نشست كه اگر صداشان بلند مىشد ابنزياد مىشنيد . مسلم كه مىپنداشت قبيلهء هانى از وى دفاع خواهند كرد . گفت : « اى هانى ! تو را به خدا سوگند ! خود را به كشتن مده و براى قبيلهات گرفتارى درست مكن ؛ زيرا به خدا سوگند ! حيفم مىآيد كه تو كشته شوى . او [ مسلم بن عقيل ] عموزادهء اين جماعت است ، نه كسى او را مىكشد و نه به وى