الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

88

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

مىرفتم . » در اين هنگام محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجة نزد ابن زياد آمدند . از آنان پرسيد : « هانى بن عروة چه مىكند ؟ » گفتند : « اى امير ! چند روز است كه بيمار شده است . » پرسيد : « چگونه بيمار است در حالى كه به من گزارش داده‌اند كه او در طول روز در خانه‌اش مىنشيند . چه چيز او را از آمدن نزد ما و اداى حقّ سلام به ما باز مىدارد ؟ » گفتند : « موضوع را به اطّلاع وى مىرسانيم و خبر احوال‌پرسى تو را به دو مىدهيم . » آن‌گاه با شتاب نزد هانى رفتند و سخنان ابن‌زياد را به اطّلاع وى رساندند و گفتند : « تو را سوگند مىدهيم كه هم اينك برخيزى و با ما نزد وى بيايى تا كدورت از دل وى بيرون آيد . » هانى لباس پوشيد و سوار بر استر با آنان همراه گشت . چون به كاخ نزديك شد ، گويى به دلش بد آمده بود . خطاب به پسر اسماء بن خارجة گفت : « اى برادرزاده به خدا سوگند ! من از اين مرد هراسانم ! چه نظرى خواهد داشت ؟ » گفت : « اى عمو ! سوگند به خدا كه من به هيچ روى دربارهء تو بيمناك نيستم . تو كه بىگناه هستى چرا بايد زيان ببينى ؟ » به اعتقاد مؤرّخان اسماء و پسرش نمىدانستند كه عبيداللَّه چرا در پى هانى فرستاده است ، ولى محمّد بن اشعث از ماجراهاى پس پرده اطّلاع داشت . گروه نزد ابن‌زياد رفتند . هانى هم با ايشان وارد شد . همين كه داخل آمد عبيداللَّه گفت : « خيانتكار به پاى خود آمد . » ابن‌زياد در همان هنگام تازه عروسى كرده بود و هنوز شريح قاضى نزد او بود . چون هانى رسيد رو به شريح كرد و اين شعر را خواند : أُريدُ حِباءَهُ وَ يُريدُ قَتْلى * عَزيرُكَ مِنْ خَليلِكَ مِن مُراد من قصد يارى او را دارم و او اراده كشتن مرا دارد ، عزير تو از دوست تو از قبيله مراد . چون عبيدالله در آغاز ورود مقدم او را گرامى مىداشت و بسيار به او محبّت مىكرد ، با ديدن اين برخورد گفت : « اى امير اين كنايه‌ها چيست ؟ » عبيداللَّه گفت : « هان ، اى هانى ! اين چه كارى است كه در خانه‌ات به كمين امير مؤمنان و عامّهء مسلمانان مىنشينى ؟ مسلم بن عقيل را در خانه‌ات پناه داده‌اى و برايش جنگ‌افزار و مرد جنگى فراهم مىسازى و گمان دارى كه اين‌ها از من پنهان مىماند ؟ » گفت : « من اين كارها را نكرده‌ام و