الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
69
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
خود فراخوانده است ؛ اطاعتش كنيد . » گفتند : « تو برو ، ما بعد مىآييم . » « 1 » جوان نزد وليد رفت و ابن زبير به امام حسين عليه السلام گفت : « به نظر شما چنين لحظهاى كه وليد به مجلسى نمىنشيند ، چرا دنبال ما فرستاده است ؟ » امام عليه السلام فرمود : « گمان مىكنم معاويه مرده و او براى بيعت دنبال ما فرستاده است . » ابن زبير گفت : « من هم جز اين گمان نمىكنم . » و پرسيد : « حالا مىخواهى چه بكنى ؟ » حضرت فرمود : « جوانان خاندانم را گرد مىآورم و همراه ايشان نزد وى مىروم . چون به دار الإماره رسيدم ، آنان را پشت در مىگمارم و خود بر وى وارد مىشوم . » ابن زبير گفت : « من از رفتن تو نزد وى بيمناكم . » حضرت فرمود : « تنها در صورتى نزد او خواهم رفت كه بتوانم خود را محافظت كنم . » سپس برخاستند و به خانههاشان رفتند . امام حسين عليه السلام همراه شمارى از جوانان و غلامان و نوجوانان خاندانش به دار الإماره رفت و به آنان فرمود كه پشت در باشند ؛ اگر صداى او را شنيدند ، به كاخ درآيند و اگر نه همچنان بمانند تا بازگردد . حضرت نزد وليد رفت . مروان نيز آنجا بود . سلام كرد و كنار وليد نشست . وى نامهء يزيد را براى امام خواند و خواستار بيعت حضرت شد . امام حسين عليه السلام فرمود : « كسى چون من پنهانى و بدون حضور مردم بيعت نمىكند . » وليد گفت : « درست است . » امام افزود : « هنگام رفتن نزد مردم مرا نيز خبر كن ، تا هماهنگ باشيم . » وليد كه شخصى محافظهكار و عافيتطلب بود گفت : « اكنون برو ، تا هنگامى كه با مردم نزد ما باشى ! » ولى مروان گفت : « به خدا سوگند ! اگر اكنون بيعت نكرده از تو جدا شود ، ديگر هرگز به چنين فرصتى دست نخواهى يافت ! مگر اين كه ميان تو و او كشت و كشتارى سخت درگيرد . او را زندانى كن ، تا بيعت كند ، يا گردن بزن ! ! » امام حسين عليه السلام در اين هنگام از جا برخاست و فرمود : « اى پسر زن چشم آبى ! آيا تو مرا مىكشى يا او ؟ به خدا سوگند ! دروغ گفتى و خطا كردى ! » سپس بيرون آمد
--> ( 1 ) - أنساب الأشراف ، بلاذرى ، 3 / 155 ، 4 / 13 .