ابو القاسم بن حسين رضوى قمى لاهورى / ميرزا حسين النوري الطبرسي
329
رسالة السادة في سيادة السادة ( و البدر المشعشع در احوال ذريه موسى المبرقع للطبرسى ) ( فارسى )
اجازت دخول نداد ، او را از زيارت و صحبت خود منع كرد و بار نداد ، پس احمد متحيّر شد و درمانده ، و نمىدانست كه به چه سبب او را از صحبت و زيارت خود منع مىكند . احمد بسيارى سر به آستانهء آن حضرت نهاد و بگريست و گفت : اى نور ديدهء هردو عالم ، و اى برگزيدهء اولاد آدم ، چه بىادبى از من صادر شده است كه مرا به حضرت خود راه نمىدهى ؟ پس امام عليه السّلام او را دستورى داد درآمد ، فرمود : كه اى احمد ياد دارى كه فرزندزادهء ما ابو الحسن در شهر قم به در خانهء تو آمد ، او را بار ندادى ، احمد بگريست و سوگند خورد كه من او را از صحبت خود منع نكردم الّا از براى آن كه ترك شرب خمر كند ، و از آن توبه كند . امام عليه السّلام گفت : اى احمد راست گفتى ، و لكن بايد حقّ سادات علويه را بشناسى ، و ايشان را حرمت بدارى در هر حالىكه باشند ، و به نظر حقارت در ايشان نظر نهكنى كه بزهمند شوى و گرفتار آئي . چون احمد بن اسحاق به قم مراجعت نمود ، سيد ابو الحسن در صحبت جمعى بسيار از مردم به ديدن احمد رفت ، چون نظر احمد بر سيد ابو الحسن آمد از جاى برجست ، و به پيش او باز دويد ، و بسيارى اعزاز و اكرام نمود ، تا او را در صدر بنشانيد . سيد ابو الحسن چون اين حالت غريب و بديع ديد ، از او سؤال كرد كه در اين مدّت هرگز چنين لطف و ترحيب دربارهء من نكردى ، از اين نوبت موجب چيست ؟ احمد قصّهء رفتن خود به صحبت امام حسن العسكرى عليه السّلام به سرّ من رأى و منع كردن امام عليه السّلام او را از صحبت شريف خود به سبب سيد ابو الجن بازگفت .