العلامة المجلسي
464
عين الحيات ( فارسى )
را رسوا كند ، و او را خوار گرداند ، او پيغام فرستاد به ابى سهل بن اسماعيل نوبختى كه از معتبرين شيعه بود به گمان اينكه او نيز مثل احمقان ديگر فريب او را خواهد خورد ، و در آن مراسله اظهار وكالت حضرت صاحب الامر عليه السّلام كرد ، چنانچه دأبش بود كه اوّل مردم را به اين نحو فريب مىداد ، و بعد از آن دعواهاى بلند مىكرد و اظهار الوهيّت مىنمود . ابو سهل فريب او را نخورده جواب او را گفت : من از تو امرى را سؤال مىنمايم كه در جنب آنچه تو دعوى مىنمائى بسيار سهل است ، و آن امر اين است كه من كنيزان را بسيار دوست مىدارم ، و بسيار به ايشان مايلم ، و بسيارى از ايشان نزد خود جمع كردهام ، و به اين سبب هر جمعه مىبايد خضاب كنم كه سفيدى موهاى من از ايشان مخفى باشد ، و اگرنه ايشان از من دورى مىكنند ، مىخواهم چنين كنى كه ريش من سياه شود و به خضاب محتاج نباشم ، اگر چنين كنى من مطيع تو مىشوم و به جانب تو مىآيم ، و مردم را به مذهب تو دعوت مىنمايم . چون حلّاج آن جواب شنيد ، دانست كه در آن مراسله خطا كرده است ، ديگر جواب نگفت و ساكت شد ، و اين قصّه را ابو سهل در مجالس نقل مىكرد و مردم مىخنديدند ، و موجب رسوائى او شد ، بعد از اين حديث قصّهء زدن و بيرون كردن على بابويه او را از قم نقل فرموده است كه بر او لعنت كرد و او را از قم به خوارى و مذلّت اخراج نمود . و بعد از اين در ضمن قصّهء شلمغانى كه يك كذّاب ديگر است نقل كرده است كه : مادر ابى جعفر شلمغانى روزى بر روى پاى ام كلثوم دختر محمّد بن عثمان عمرى كه از نوّاب حضرت صاحبالامر عليه السّلام بود افتاد و مىبوسيد ، پرسيد : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : چرا چنين نكنم تو فاطمهء زهرائى ؛ زيرا كه روح پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به بدن پدر تو منتقل شده بود ، و روح على به بدن ابى القاسم حسين بن روح منتقل