العلامة المجلسي

23

عين الحيات ( فارسى )

اين تعب راحت بخش ، چون اين بگفتم ، قادر متعال بادى برانگيخت كه تمام ريگها را به مكانى كه يهودى گفته بود نقل كرد . چون صبح شد يهودى بيامد و آن حال را مشاهده كرد ، گفت : تو ساحر و جادوگرى ، و من چارهء كار تو را نمىدانم ، تو را از اين شهر بيرون مىبايد كرد كه مبادا به شآمت تو اين شهر خراب شود ، پس مرا از آن شهر بيرون آورد ، و به زن سليميّه بفروخت ، و آن زن مرا بسيار دوست داشت ، و باغى داشت گفت : اين باغ به تو تعلّق دارد خواهى ميوهء آن را تناول نما ، و خواهى تصدّق كن . پس مدّتى در اين حال ماندم ، روزى در آن باغ بودم هفت نفر مشاهده نمودم كه مىآيند و ابر بر سر ايشان سايه انداخته ، گفتم : و اللّه كه ايشان همه پيغمبر نيستند ، و ليكن در ميان ايشان پيغمبر هست ، پس آمدند تا به باغ داخل شدند ، چون مشاهده كردم حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بود با حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و حمزة بن عبد المطّلب ، و زيد بن حارثه ، و عقيل بن ابي طالب ، و ابو ذر ، و مقداد ، پس خرماهاى زبون را تناول مىفرمودند ، و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به ايشان مىگفت كه : به خرماى زبون قناعت نمائيد ، و ميوهء باغ را ضايع مكنيد . من به نزد مالكهء خود آمدم و گفتم : يك طبق از خرماى باغ به من ببخش ، گفت تو را رخصت به شش طبق دادم ، آمدم و طبقى از رطب برگرفتم ، و در خاطر خود گذرانيدم كه اگر در ميان ايشان پيغمبر هست از خرماى تصدّق تناول نمىفرمايد ، و هديّه را تناول مىنمايد ، پس طبق را نزد ايشان آوردم و گفتم : اين خرماى تصدّق است ، حضرت رسول و امير المؤمنين و حمزه و عقيل چون از بنى هاشم بودند و صدقه بر ايشان حرام است تناول ننمودند ، و آن سه نفر ديگر به خوردن مشغول شدند ، به خاطر گذرانيدم كه اين يك علامت است از علامات پيغمبر آخر الزمان كه در كتب خوانده‌ام . پس رخصت يك طبق ديگر از آن زن طلبيدم ، آن زن رخصت شش طبق داد ،