العلامة المجلسي
21
عين الحيات ( فارسى )
مرا نزديك گردان ، و مرا راحت بخش از اين محنت . پس شخصى به نزد من آمد ، جامههاى سفيد در بر و گفت : برخيز اى روزبه ، و دست مرا گرفت و نزد صومعهاى آورد ، من گفتم : أشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّ عيسى روح اللّه ، و أنّ محمّدا حبيب اللّه ، ديرانى سر از صومعه بيرون كرد گفت : توئى روزبه ؟ گفتم : بلى ، مرا برد به نزد خود ، و دو سال تمام او را خدمت كردم . چون هنگام وفات او شد گفت : من اين دار فانى را وداع مىكنم ، گفتم : مرا به كه مىسپارى ؟ گفت : كسى را گمان ندارم كه در مذهب حق با من موافق باشد مگر راهبى كه در انطاكيّه مىباشد ، چون او را دريابى سلام من به او برسان ، و لوحى به من داد كه اين نامه را به او برسان ، و به عالم بقا ارتحال نمود . من او را غسل دادم ، و كفن كردم ، و لوح را برگرفتم و به جانب انطاكيّه روان شدم ، و چون به انطاكيّه درآمدم ، به پاى صومعهء آن راهب آمدم و گفتم : أشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّ عيسى روح اللّه ، و محمّدا حبيب اللّه . پس راهب از دير خود فرو نگريست و گفت : توئى روزبه ؟ گفتم : بلى ، گفت : بيا بالا ، به نزد او رفتم ، و دو سال ديگر او را خدمت كردم . و چون هنگام رحلت او شد ، خبر وفات خود به من گفت ، من گفتم : مرا به كه مىگذارى ؟ گفت : كسى را گمان ندارم كه در مذهب حق با من موافق باشد ، مگر راهبى كه در شهر اسكندريّه است ، پس چون به او رسى سلام من به او برسان ، و اين لوح را به او سپار . چون وفات كرد او را تغسيل و تكفين و دفن كردم ، و لوح را بر گرفتم و به شهر اسكندريّه درآمدم ، و نزد صومعهء راهب آمدم و شهادت برخواندم ، راهب سؤال نمود كه توئى روزبه ؟ گفتم : بلى ، مرا به نزد خود برد ، و دو سال وى را خدمت كردم ، تا هنگام وفات او شد ، گفتم : مرا به كه مىسپارى ؟ گفت : كسى را گمان ندارم كه در سخن حق با من موافق باشد ، و محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب