العلامة المجلسي

77

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

نماز برخاستند ، و حضرت صاحب الامر - عليه السلام - با ايشان برخاستند ، و من برگشتم احمد بن اسحاق را در راه ديدم كه گريان مىآيد . گفتم : چرا دير آمدى ؟ و سبب گريه چيست ؟ گفت : آن جامهء كه حضرت فرموده ، پيدا نشد . گفتم : با كى نيست برو به حضرت عرض كن . پس رفت و خندان برگشت و صلوات بر محمّد و آل محمّد مىفرستاد ، گفت : همان جامه را ديدم در زير پاى حضرت افتاده بود و بر رويش نماز مىكرد . سعد گفت : كه حمد الهى كرديم ، و چند روز كه در آنجا بوديم هر روز به خدمت حضرت مىرفتيم ، و حضرت صاحب الامر - عليه السلام - را نزد حضرت ملازمت مىكرديم . پس چون روز وداع شد من و احمد با دو مرد پير از اهل قم به خدمت آن حضرت رفتيم ، احمد در خدمت ايستاد و گفت : يا بن رسول الله رفتن نزديك شده ، و محنت مفارقت تو بسيار دشوار است ، از خدا سؤال مىكنم كه صلوات فرستد بر جدّت مصطفى ، و بر پدرت مرتضى ، و بر مادرت سيّدة النساء ، و بر بهترين جوانان اهل بهشت پدر و عمويت ، و بر ائمهء طاهرين پدرانت ، و بر تو صلوات فرستد و بر فرزندت ، و از خدا طلب مىنمايم كه شأن تو را رفيع گرداند ، و دشمن تو را منكوب گرداند ، و اين آخر ديدن ما نباشد جمال تو را . چون اين را گفت حضرت گريست چندان كه قطرات گريه از روى مباركش فرو ريخت و فرمود : اى پسر اسحاق در دعا زياده مطلب كه در اين برگشتن ، به جوار رحمت الهى خواهى رفت . احمد چون اين را شنيد ، بى هوش شد ، و چون به هوش آمد و گفت : از تو سؤال مىنمايم به خدا و به حرمت جدّت كه مرا مشرّف سازى به جامه كه كفن خود كنم . حضرت دست به زير بساط كردند سيزده درهم به در آوردند ، و فرمودند : كه اين را بگير و از غير اين زر خرج خود مكن ، و كفن كه طلبيدى به تو خواهد رسيد ، و مزد نيكوكاران را خدا ضايع نمىكند . سعد گفت : كه چون برگشتيم و به سه فرسخى منزل حلوان رسيديم احمد تب كرد ، و بيمارى صعبى او را عارض شد كه از خود مأيوس شد ، و چون به حلوان رسيديم در كاروانسرا فرود آمديم ، احمد شخصى از اهل قم را طلبيد كه در حلوان مىبود ، و بعد