العلامة المجلسي
76
مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )
و خفيّات امور است . بعد از آن به اعجاز فرمود : كه اى سعد خصم تو مىگفت كه حضرت رسول ابو بكر را براى شفقت به غار برد ، چون كه مىدانست كه او خليفه است مبادا كشته شود ، چرا نگفتى كه شما روايت كردهايد كه پيغمبر - صلى اللّه عليه و آله - فرمود كه خلافت بعد از من سى سال خواهد بود ، و اين سى سال را به عمر چهار خليفه قسمت كردهايد ، پس به گمان فاسد شما اين هر چهار خليفه به حقاند ؟ پس اگر اين معنى باعث بردن به غار بوده ، بايست كه همه را با خود ببرد ، و بنابر آن كه تو مىگويى ، آن حضرت در باب آن سه خليفه ديگر تقصير كرده ، و شفقت بر ايشان را ترك كرده ، و حق ايشان را سبك شمرده . و آنچه خصم تو از تو پرسيد كه اسلام ابو بكر و عمر از روى طوع بود يا كراهت ؟ ، چرا نگفتى كه از روى طوع بود ، از براى طمع دنيا ، زيرا كه ايشان با كفرهء يهود مخلوط بودند ، و ايشان از روى تورات و كتابهاى خود أحوال محمّد را برايشان مىخواندند ، و مىگفتند كه او بر عرب مستولى خواهد شد و پادشاه خواهد شد ، و پادشاهى او از بابت پادشاهى بخت النّصر خواهد بود أمّا دعوى پيغمبرى خواهد كرد ، و از كفر و عناد مىگفتند كه پيغمبر نيست امّا به دروغ دعوى خواهد كرد . چون حضرت دعوى رسالت فرمود ، ايشان از روى گفته يهود ، به ظاهر كلمتين گفتند از براى طمع اين كه شايد ولايتى و حكومتى حضرت به ايشان بدهد و در باطن كافر بودند ، و چون در آخر مأيوس شدند با منافقان بر بالاى عقبه رفتند ، و دهانهاى خود را بستند كه كسى ايشان را نشناسد ، و دبّها را انداختند كه شتر حضرت را رم دهند و حضرت را هلاك كنند . پس خدا جبرئيل را فرستاد ، و پيغمبر خود را از شرّ ايشان حفظ كرد ، و ضررى نتوانستند رسانيد ، و حال ايشان ، مثل حال طلحه و زبير بود كه با حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - از روى طمع به ظاهر بيعت كردند كه حضرت به هر يك از ايشان ولايتى و حكومتى بدهد ، و چون مأيوس شدند بيعت را شكستند و خروج كردند و به جزاى عمل خود در دنيا و آخرت رسيدند . سعد گفت : كه چون سخن تمام شد حضرت امام حسن - عليه السلام - براى