العلامة المجلسي

70

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

سند معتبر از سعد بن عبد اللّه قمى روايت كرده‌اند كه او گفت : روزى مبتلا شدم به مباحثهء بدترين نواصب ، و بعد از مناظرات بسيار گفت : واى بر تو و اصحاب تو شما گروه روافض ، مهاجران و انصار را طعن مىكنيد ، و انكار محبت پيغمبر نسبت به ايشان مىنماييد ، اينك أبو بكر به سبب زود مسلمان شدن از همه صحابه بهتر بود ، و از بس كه پيغمبر او را دوست مىداشت در شب غار ، او را با خود برد ، چون كه مىدانست كه او بعد از آن حضرت خليفه خواهد بود كه مبادا او تلف شود و امور مسلمانان بعد از آن حضرت معطل شود ، و حضرت على بن ابى طالب را بر جاى خود خوابانيد براى آن كه مىدانست كه اگر كشته شود ضررى به امور مسلمانان نمىرسد ، و من از اين سخن جوابها گفتم و ساكت نشد . پس گفت : اى گروه روافض ، شما مىگوييد كه عمر و أبو بكر منافق بودند ، و حكايت شب عقبه و دبّها انداختن را دليل خود مىآوريد ، بگو كه اسلام ايشان ، از روى طوع و رغبت بود يا از روى جبر و اكراه ؟ با خود فكر كردم كه اگر گويم كه از طوع و رغبت بود خواهد گفت كه پس نفاق چه معنى دارد ، و اگر بگويم كه از جبر و اكراه بود خواهد گفت كه در مكه جبرى نبود و اسلام قوتى نداشت كه مردم مجبور شوند . از جواب او ساكت شدم و ديگر برگشتم ، و طومارى نوشتم مشتمل بر زياده از چهل سؤال از مسائل مشكله ، و اين دو مسأله را درج كردم كه به خدمت حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - بفرستم با احمد بن اسحاق كه وكيل آن حضرت بود در قم . چون او را طلب كردم گفتند متوجه سرّمن رأى شد ، من از عقب او روان شدم ، چون به او رسيدم و حقيقت حال را گفتم ، گفت : خود با من بيا و از حضرت سؤال كن ، با او رفيق شدم تا به در دولت سراى آن حضرت رسيديم و رخصت طلبيديم . رخصت فرمود ، داخل شديم ، و احمد بن اسحاق با خود هميانى داشت كه در ميان عبا پنهان كرده بود ، و در آن هميان صد و شصت كيسه از طلا و نقره بود كه هر يك را يكى از شيعيان مهر زده به خدمت آن حضرت فرستاده بود . چون نظر بر روى مبارك آن حضرت انداختيم روى آن حضرت مانند ماه شب چهارده بود از حسن و صفا و نور و ضياء ، و بر دامن حضرت طفلى نشسته بود مانند