العلامة المجلسي
65
مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )
نزد نرجس خوابيدم ، و در هر ساعت از او خبر مىگرفتم و او به حال خود خوابيده بود ، و هر ساعت حيرتم زياده مىشد ، و در اين شب پيش از شبهاى ديگر به نماز تهجد برخاستم و نماز شب ادا كردم ، و چون به نماز وتر رسيدم ، نرجس از خواب جست و وضو ساخت و نماز شب به جا آورد ، چون نظر كردم صبح كاذب طلوع كرده بود ، نزديك شد كه در دلم شكّى پديد آيد از وعدهء كه حضرت فرموده بود ، ناگاه حضرت امام حسن - عليه السلام - از حجرهء خود صدا زدند كه شك مكن كه وقتش رسيده است . در اين حال در نرجس اضطرابى مشاهده كردم ، او را در بر گرفتم و نام الهى بر او خواندم ، حضرت آواز دادند كه سورهء « إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ » بر او بخوان ، پس از او پرسيدم كه چه حال دارى ؟ گفت : ظاهر شد آنچه مولايم فرموده بود . پس من شروع كردم به خواندن سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ، شنيدم كه آن طفل در شكم با من همراهى مىكرد در خواندن ، و بر من سلام كرد من ترسيدم ، حضرت صدا زدند كه تعجب مكن از قدرت الهى ، كه حق تعالى خود ما را به حكمت گويا مىگرداند ، و ما را در بزرگى حجت خود ساخته در زمين . پس چون كلام حضرت امام - عليه السلام - تمام شد نرجس از ديده من غايب شد ، گويا پردهاى ميان من و او حائل گرديد ، پس دويدم به سوى حضرت امام حسن - عليه السلام فرياد كنان . فرمود كه برگرد اى عمّه كه او را در جاى خود خواهى ديد ، چون برگشتم پرده گشوده شد و در نرجس نورى مشاهده كردم كه ديدهام را خيره كرد ، و حضرت صاحب الامر - عليه السلام - را ديدم كه روى به قبله به سجده افتاده به زانوها ، و انگشتان سبابه را به آسمان بلند كرده و مىگويد : « أشهد أن لا إله الّا اللّه ، و أنّ جدّى رسول اللّه ، و أن أبى أمير المؤمنين » . پس يك يك امامان را شمرد تا به خودش رسيد ، پس فرمود كه : « اللّهمّ انجز لى وعدى ، و اتمم لى أمرى ، و ثبّت وطأتى ، و املأ الارض بى عدلا و قسطا » يعنى : خداوند وعدهء نصرت كه به من فرمودهء وفا كن و امر خلافت و امامت مرا تمام كن ، و استيلا و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان ، و پر كن زمين را به سبب من از عدل و داد .