ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

66

معجم البلدان ( فارسى )

فاوقع فى جلباط بالرّوم وقعة * بها العمق و اللّكّام و البرج فاخر « 1 » جلب [ ج ] ( جمع جلبه كه در لغت ، نام گياهى است ) : « جلب الليل » به گفتهء ازهرى به معنى سياهى شب است . جلب نام دره‌اى در تهامه‌هاى يمن از آن قبيلهء سعد العشيره ، ميان « جون » و « جازان » است كه آن را « خصوف » خوانند . جلب [ ج ] در لغت به معنى ابر نازك بىآب است ، و به همين معنى « جلب » نيز گويند . « جلب رحل » و « جلب رحل » به معنى چوبهاى آن است . جلب جايگاهى در سرزمين عبس است [ 98 ] . در داستان نجدهء حرورى آمده است ، كه او داود پسر ضبيب را به نزد بنى ذبيان و عبس فرستاد . پس قبيلهء جذيمه از بنى عبس در زمين جلب با وى جنگيدند و او از پس ايشان برآمد . و جلب آبى از آن ايشان است . پس يكى از بنى عبس چنين سرود : الم تريا جلبا تغيّر بعدنا * و سال دما شرقيّه و مغاربه و كائن ترى بين الزّويّة و الصّفا * مجرّكمىّ لا تعفّى مساحبه فلا ظفرت ايدى جذيمة ان نجت * اقيش و هم قوّاده و مقانبه « 2 » جلجل [ ج ج ] اصمعى و بو عبيده گويند : « دارة جلجل » جايگاهى از حمى است . كسى جز ايشان آن را از سرزمين « ضباب » به نجد مىداند كه برابر سرزمين فزاره بوده است ، و امرؤ القيس آن را ياد مىكند . من « داره » را در جاى خود « 3 » معرفى كردم . ريشهء « جلجل » به معنى زنگوله‌اى فلزى است كه به چهار پا آويزند تا صدا كند . در مثل آمده است : « جرىء يعلّق الجلجل - پيشاهنگى است كه زنگوله آويخته است » . ابو النجم چنين مىسرايد : الا امرء يعقد خيط الجلجل « 4 » مردى با جرئت مىخواهد كه جان خود به خطر اندازد « غلام جلجل و جلاجل » به معنى كودكى شنگول است . جلحاء [ ج ] ( با حاى بىنقطه و الف كشيده ) : گاو جلحاء گاوى است كه شاخهايش از بيخ بريده شده باشد و همچنين گوسفند و آن به معنى « جماء » است كه به معنى بىشاخ باشد . نيز گويند : « اكمة جلحاء - تپهء بىقله » شايد اين جايگاه را نيز بدين معنا ناميده باشند . نام جايگاهى در شش ميلى « غوير » است كه به « زبيديّه » شناخته مىشود . ميان « عقبه » و « قاع » قرار دارد . در آنجا يك بركه و چند گنبد ويران هست . در باختر آن چاهى كم آب گوارا هست كه نزديك پنجاه قامت گودى دارد . از اينجا تا « قاع » شش ميل راه است . جلح [ ج ] از آبهاى بنى كلب است و به بنى تويل كه بخشى از ايشانند رسيده است . جلخباقان [ ج ل ] ( با خاى نقطه‌دار و باى تك نقطه و قاف ميان دو الف با نون پايانين ) : نام ديهى در مرو است . جلختجان [ ج ل ت ] ( با دو جيم و الف و نون پايانين ) : نيز ديهى از مرو است كه ميان آن تا مرو پنج فرسنگ راه باشد . در گذشته و اكنون گروهى از آن برخاسته‌اند [ 99 ] . از ايشان است بو مالك سعيد پسر هبيره جلختجانى « 5 » . او از حماد پسر زيد روايت دارد . قاسم پسر محمد ميدانى از او برشنوده است . جلذان [ ج ] ( كه دال آن را برخى بىنقطه و برخى با نقطه خوانند ) : نام جايگاهى نزديك طائف ميان « ليّه » و « سبل » است كه بنى نصر پسر معاويه از قبيلهء هوازن در آن مىزيند . گويند آن را به نام جلذان پسر ازال پسر عبيل پس عوص پسر ارم پسر سام پسر نوح ( ع ) خوانده‌اند . ازال « 6 » پدر جلذان كسى است كه صنعاى يمن را بنيان نهاده است .

--> ( 1 ) . او در « جلباط » ضربتى بر روميان زد كه « عمق » و « لكام » و « برج » بدان سربلند شدند . چ ع ج 1 : ص 549 ، س 19 . ( 2 ) . نديديد كه آب « جلب » پس از ما تغيير كرده است ؟ خاور و باختر آن را خون فرا گرفته است . ميان « زويد » و « صفا » چيزى كشيده شده است كه جاى آن باقى است . بيت دوم از اين قطعه در چ ع 2 : 962 : 4 . ( 3 ) . ن . ك : چ ع 2 ص 528 ، س 15 . ( 4 ) . آيا كسى نيست كه نخ زنگوله را ببندد ؟ در داستان موش و گربه ، موشان در جستجوى پهلوان موشى بودند كه جرأت دارد تا زنگوله را به گردن گربه اندازد تا صدايش ايشان را از خطر آگاه سازد . ( 5 ) . ش . ش : 1209 نقل از انساب 133 ، ميزان الاعتدال 2 : 162 ، لباب 1 : 286 ، لسان الميزان 3 : 48 . ( 6 ) . ن . ك : چ ع 1 : ص 231 ، ص 19 .