ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

67

معجم البلدان ( فارسى )

نصر بن حماد « 1 » در حرف ذال نقطه‌دار گويد : هموارتر از « جلذان » حمى است كه نزديك طائف و صاف و راسته است . زمخشرى گويد : « بطن جلذان » با دال نقطه‌دار و « صرحت بجلدان » با دال بىنقطه است . او گويد : حسن پسر ابراهيم شيبانى ساكن طائف برايم چنين سرود : و جلدان العريض قطعن سوقا * يطرن باجرعيه قطا سكونا تخال الشّمس ان طلعت عليها * لناظرها علالىّ او حصونا « 2 » ميدانى در « جامع » گويد : عبارت « صرحت بجلذان كذا » كه جوهرى آن را آورده با ذال نقطه‌دار است ، ليكن من آن را به نقل از فراء با دال بىنقطه ديدم و چنين بود : « صرّحت بجلذان و بجدان و بجداء » به معنى مطلب روشن شده است . ابن اعرابى گويد : عبارت « صرحت بجد و جدان و جلذان و جداء و جلذاء » به همان معنى است . حمزه در بخش امثال خود آن را با ذال نقطه‌دار آورده و گمان مىكنم كه جوهرى نيز از او گرفته باشد . ضمير « تاء » در عبارت « صرحت » به قصه بر مىگردد . من ( ياقوت ) گويم كه در كتاب جوهرى دقت كردم و عبارت « صرحت بجلذان » را در جاى خود نيافتم بلكه به جاى آن گفته است « اسهل من جلذان » . اميه پسر اسكر چنين مىسرايد : اصبحت فردا لراعى الضّأن يلعب بى * ما ذا يريبك منّى راعى الضّأن اعجب لغيرى انّى تابع سلفى * اعمام مجد و اخوان و اخدان و انعق بضأنك فى ارض تطيف بها * بين الاصافر و انتجها بجلذان « 3 » بو محمد اسود گويد : متلك معروف « صرحت بجلذان » براى جائى به كار مىرود كه مطلب [ 100 ] روشن شده باشد . جلذان [ ج ل ] تپهء سياهى است كه آن را « تبعه » نيز گويند . غارهايى در آن هست ، هر يك با يك ساعت راه « 4 » و آن كوه را مقدس مىشمردند . خفاف پسر ندبه « جلذان » را در شعر چنين ياد كرده است : الا طرقت اسماء من غير مطرق * و انّى و قد حلّت بنجران نلتقى سرت كلّ واد دون رهوة دافع * و جلذان او كرم بليّة محدق تجاوزت الاعراض حتّى توسّنت * و سادى لدى باب بجلذان مغلق « 5 » جلسد [ ج س ] نام بتى است كه در حضر موت بود ، و من آن را در « كتاب الاصنام » كلبى نيافتم ، ليكن در كتاب بو احمد حسن پسر عبد الله عسكرى خواندم كه ابن دريد گفت : عمويم حسين بن دريد از حاتم پسر قبيصهء مهلبى از هشام بن كلبى از بو مسكين نقل كرد كه گفت : در حضرموت بتى بود كه آن را « جلسد » مىخواندند ، و قبيلهء كنده و حضرموت آن را مىپرستيدند . كليد دارى آن پرستشگاه با بنى شكامه پسر شبيب پسر مكون پسر اشرس پسر ثور پسر مرتع - كه همان كنده است - مىبود . سپس به خاندانى از ايشان رسيد كه به ايشان « بنى علّاق » مىگفتند و كليد دار يكى از ايشان بود كه اخزر پسر ثابت نام داشت . بت جلسد « چراگاهى » داشت كه از طرف پيروانش محترم شمرده مىشد . و چنين بود كه هرگاه سم گوسفندان به آن چراگاه مىرسيد ، خوردن آنها بر صاحبانش حرام مىشد . پس آنها را با علامتى نشان مىكردند . اين بت همچون تن مردى تنومند بود كه از سنگ سفيد تراشيده شده و سرى سياه داشت و اگر كسى به او خيره مىشد آن را همچون صورت انسان مىپنداشت . اخزر مىگفت : روزى من نزد جلسد بودم و يكى از بنى امرى پسر مهره قربانى براى او آورده بود كه ما ناگهان همهمه‌اى مانند آذرخش در او شنيديم و چون نيك نيوشيديم ؛ گوينده‌اى مىگفت : « شعار اهل عدم ، انّه قضاء حتم ، ان بطش سهم ، فقد فاز سهم » . ما گفتيم خداوند توضيح ! خداوندار توضيح ! پس او همان صدا را تكرار كرد و گفت : « ناء نجم العراق ، يا اخزر بن علاق ، هل احسست جمعا عمّا ، و

--> ( 1 ) . گويا نصر بن حماد تصحيف شدهء ابو نصر اسماعيل پسر حماد جوهرى باشد كه در حرف ذال از كتاب صحاح چنين گفته است مانند آنچه در چ ع 1 : ص 288 ، س 15 ديده مىشود . ( 2 ) . از پهنهء « جلذان » و دو اجرع آن گذشتند . آفتاب در آنجا هنگام طلوع از بلنديها و دژها ديده مىشود . ( 3 ) . من تنها مانده‌ام و چوپان بزچران با من بازى مىكند . اى چوپان از من چه مىخواهى ؟ به ديگران بپرداز ! من پيرو گذشتگان خودم عموهايم و برادران هستم . تو بر سر گوسفندان خودت فرياد بكش و آنها را ميان « اصافر » و « جلذان » بچران . ( 4 ) . در چ ع 1 ، ص 823 : 19 - 20 نيز به اين آثار باستانى اشارت رفته است . ( 5 ) . آيا هنگامى كه در نجران اسماء را مىديديم در خانهء او بىكوبنده كوبيده شد ؟ آب در دره‌ها جريان دارد و « جلذان » و « ليه » را فرا گرفته است . . . جريان ادامه داشت تا آنجا كه ما به دروازهء بستهء جلذان رسيديم .