ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

591

معجم البلدان ( فارسى )

باشد كه در گفتهء خداوند چنين آمده است : أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ « 1 » - آيا در روى هر تپه ساختمانى براى بازى مىسازيد ؟ ابن دريد گويد : رياع نام جايگاهى است . رئال [ ر آ ] با لام پايانين جمع رأل به معنى بچهء شتر مرغ باشد . ذات الرّئال نام باغچه‌اى است . رئام [ ر آ ] جمع رأم به معنى بچهء شتر مرغ ، مىگويند : أرأمنا للناقه يعنى : رحم نموديم بر بچهء شتر . و نيز گويند البرّ الذي ترأمه يعنى : بيابانى كه آن را دوست مىدارى . رئام نام جايگاهى است كه در آن پارچه مىبافند . ابن اسحاق گويد : رئام خانه‌اى است كه مردم يمن پيش از اسلام آن را مقدس مىشمردند . و براى آن قربانى مىكردند و دربارهء زمانى كه مشرك بودند سخنها مىگفتند . سهيلى [ شرح كنندهء سيرهء ابن اسحاق ] گويد : رئام بر وزن فعال به معنى محبت حيوان ماده به فرزندش است . و رئام مصدر آن است به معنى عطوفت و رحمت ( مادرى ) بنا بر اين از ريشهء اين واژه نامى براى آن خانه رحمت ساخته‌اند كه در آن پرستش مىنمودند . هنگامى كه تبّع تبان به مدينه آمد دو تن از احبار يهودى با او بودند و او را به يهودى شدن كشانيده بودند و به آتشگاه يمن در آورده بودند و آن جايگاهى در يمن بود كه از آن آتش بيرون مىآمد و داستان آن دراز است . آن دو حبربه تبّع گفتند كه ديو اين بت به ما آگاهى مىدهد پس ما را با آن تنها بگذار . تبّع نيز به ايشان اجازه داد و ايشان نيز نزد بت آمده و به گفتهء مردم يمن سگى سياه را از درون آن بت بيرون كشيده سر بريدند و آن خانه را خراب كردند و آنچه باقى مانده حاصل روايت كسى است كه به ابن اسحاق خبر داده است و همان شخص گفته است كه آثار خون آن سگ هنوز باقى است . و در روايت يونس از ابن اسحاق است كه در رئام ديوى بود و مردم كاسه‌هايى بزرگ پر از خون قربانيها به او مىرسانيدند . پس ديو بيرون مىآمد و با مردم سخن مىگفت و مردم او را مىپرستيدند . تا اينكه آن دو حبر آمدند و تورات را براى تبّع آورده و براى او مىخواندند پس ديو از آنجا بگريخت و به دريا افتاد . رئام نيز گويند نام شهرى است كه از آن أود بوده است . افوه أودى چنين مىسرايد : انّا بنو أود الّذى بلواءه * منعت رئام و قد غزاها الأجدع « 2 » ابن كلبى گويد : من شعرى كه ويژهء رئام باشد نديده‌ام ولى دربارهء ديگران شنيده‌ام و [ 883 ] عربها اشعار را تنها در دوران پيش از اسلام حفظ مىكرده‌اند . ريان [ ر ] بىتشديد و با الف و نون پايانين نام ديهى در نسا است و برخى آن را با تشديد آورده‌اند كه در زير مىآيد . ريّان [ ر ى يا ] با نون پايانين . معنى ريّان سيراب است ضد عطشان به معنى تشنه و آن نام كوهى است در سرزمين طئ كه هنوز آب از چند چشمهء آن روان است . و ريّان ديهى است از شهر نسا در خراسان نزديك سرخس و مردم آنجا آن را بىتشديد تلفظ مىكنند ولى بو بكر پسر ثابت صريحا مىگويد با تشديد است . و چه بسا برخى آن را رذّانى با ذال تلفظ كنند كه ما آن را نيز در جاى خود ياد كرديم . ريّان نيز نام تپه‌اى از تپه‌هاى مدينه است . شاعرى چنين مىسرايد : لعلّ ضرارا ان يعيش يباره * و تسمع بالرّيّان تبنى مشاربه « 3 » ريّان نيز نام دره‌اى در « ضريّه » از سرزمين كلاب است كه بالاى آن از آن بنى ضباب و پايين آن از آن بنى جعفر است . بو زياد گويد ريان دره‌اى است كه « حمى ضريّه » را از جنوب به شمال به دو نيم مىكند و از آنجا به سمت چپ مىپيچد . يكى از رجز سرايان چنين سروده است : خليّة الوانها كالطّيقان * أحمى لها الملك جنوب الرّيّان و كبشات فجنوبى إنسان « 4 » زنى از عرب چنين مىسرايد : الا قاتل اللّه اللّوى من محلّة * و قاتل دنيانا بها كيف ولّت غنينا زمانا بالحمى ثمّ أصبحت * بزلق الحمى من اهله قد تخلّت

--> ( 1 ) . سوره شعراء آيت : 128 . ( 2 ) . ما فرزندان أود هستيم كه در سر پيچگاه آن بهنگامى كه اجدع بر آنها تاخت دفاع كرديم . ( 3 ) . شايد ضرار زنده بماند و تو آباد شدن ريّان را ببينى . ( 4 ) . خالى و همرنگ طيقان مانده است . جنوب ريّان حماى آن به شمار مىرود و همچنين « كبشات » تا جنوب « انسان » ن . ك : چ ع 1 : 380 : 6 .