ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

561

معجم البلدان ( فارسى )

مىكند ، و ديگران مىنگرند و چه بسا گروهى دسته جمعى چنين كنند . و گاهى بينى بازرگانى براى خريد كنيزكى بر ايشان در آيد و ايشان را در حال نزديكى كردن ببيند و او تا كار خود را نكرده از زن جدا نمىشود حتّى براى مشترى . در هر روز بامدادان كنيزك با كاسه‌اى بزرگ و پر آب مىآيد و به آقاى خود مىدهد و او دست و روى و موى سر خود را در آن مىشويد و شانه مىكشد و آب دهان خود را در همان كاسه مىاندازد و هر كثافتى را در همان آب مىاندازد و پس از پايان شستشو كنيزك آن آب را مىبرد و پيش ديگرى مىگذارد و او نيز چنين مىكند و بر همهء كسانى كه در آن خانه هستند دور مىزند و هر يك چرك و كثافت روى و موى سر خود را در آن مىريزد . ساعتى كه كشتىهاى ايشان به بندر مىرسد [ 836 ] هر يك از ايشان بيرون آمده نان و گوشت و شير و پياز و نبيذ بيرون مىآورد تا به چوب دراز بر پا شده كه بر آن صورت آدمى نهاده‌اند و گرداگرد آن تنديس‌هاى كوچكتر نهاده شده و پشت سر آنها چوبى بلندتر در زمين كوبيده شده است مىرسد . پس به نزديك تنديس بزرگ مىآيد و به سجده مىرود و مىگويد : خدايا من دوباره آمدم و فلان مقدار و فلان شمار كنيز آورده‌ام و چند سر سمور دارم و چند شمار پوست همراه آورده‌ام و بدين گونه هر چه براى بازرگانى همراه آورده است بر مىشمرد ، و مىگويد : من اينها را به تو پيشكش مىكنم و آنها را پيش روى آن چوب مىگذارد و مىگويد از تو مىخواهم بازرگانى را كه درم و دينار دارد به من بنمايى تا كالاى مرا بخرد . بهايى را كه من مىگويم به من بپردازد . سپس مىرود و به بازرگانى مىپردازد و اگر فروش او به درازا كشيد دوباره مىآيد و پيشكشى ديگر پيش پاى تنديس مىنهد و همان كارها را براى بار دوم و سوم تكرار مىكند و هرگاه بازهم بيشتر به درازا كشيد براى تنديس‌هاى كوچكتر پيشكش مىآورد و از ايشان ميانجىگرى مىخواهد . او معتقد است كه آنها زنان خداوند و دختران او هستند پس به نزديك هر يك از ايشان مىرود و از او با فروتنى مىخواهد كه نزد خداوند ميانجىگرى كند و در اين ميان مقدارى از كالا را مىفروشد و اين فروش را از بركت خداوند خود مىشمارد كه نياز او را بر آورده است . و بايد او اكنون به پاداش آن بپردازد و پس چند گاو و گوسفند را مىكشد و گوشت آنها را صدقه مىدهد و باقى آن را به پيشگاه آن چوب‌هاى بزرگ و كوچك كه پيرامون آن است مىافكند . و سرهاى گاو و گوسفندان را بر نيزه گزارده بر زمين مىكوبد و شب هنگام سگان گرسنه ريخته و آنها را مىخورند . و او مىگويد اين نشان آن است كه خداوند قربانى مرا پذيرفته و خورده است . هرگاه كه يكى از ايشان بيمار مىشود او را در چادرى جداگانه تنها مىگذارند و چيزى از نان و آب نزد او مىنهند و به او نزديك نمىشوند و با او سخن نمىگويند و در همهء دوران بيمارى هيچ كمكى به او نمىرسانند . به ويژه اگر زبون يا برده باشد ، پس اگر از بيمارى برخاست خود به نزد ديگران بر مىگردد و هرگاه بميرد لاشهء او را مىسوزانند اما اگر برده باشد او را پيش سگان و لاشخوران مىگذارند تا بخورند . هرگاه ايشان دزدى را بگيرند او را آورده طنابى به گردنش بسته به درخت مىآويزند و آنقدر در آنجا آويخته مىماند تا بوسيلهء باد و باران تكه تكه شود . به من گفته بودند كه ايشان با بزرگان خود پس از مرگ كارهايى مىكنند كه كمترين آنها سوزاندن آنهاست . من ميل داشتم اين كارها را ببينم تا [ 837 ] خبردار شدم كه مردى بزرگ از ايشان درگذشته است و او را در گورى نهاده سقفى بر آن كشيده ده روز چنان نهادند تا پوشاكهايى نوين برايش دوختند . چنان است كه هرگاه مردى بىنوا بميرد او را در كشتى كوچك نهاده و مىسوزانند و دارايى ثروتمند را گرد آورده سه بخش كنند . يك سوم را به خانواده‌اش ارث مىدهند و يك سوم را پوشاك براى او سازند و ثلث سوم را نبيذ خريده در روزى كه كنيز او به خاطرش خودكشى خواهد كرد و همراه او سوزانده خواهد شد مىنوشند . ايشان شبانه روز در ميخوارگى زياده روى مىكنند . چه بسا برخى از ايشان در حال ميخوارگى مىميرد . و جام مى به دست او مىماند . هرگاه بزرگى بميرد از كنيزان و غلامان او مىپرسند كداميك براى خودكشى آماده است و چون يكى از ايشان داوطلب شد ، حق بازگشت ندارد و اگر بازگردد او را رها نمىكنند . و داوطلب بيشتر از ميان كنيزكان است . پس چون آن بزرگ ياد شده درگذشت از كنيزكانش پرسيده شد كه كداميك براى مردن با او آماده‌اند يكى از ايشان گفت : من ! پس دو كنيز بر او گمارند تا او را نگهبانى كنند و هر جا برود با او باشند . ايشان دست و پاى آن زن را مىشستند و پوشاك نوين براى او مىدوختند و او را شستشو و اصلاح مىنمودند . كنيزك همه روزه مىآشاميد و مىرقصيد و شادى مىكرد و آواز مىخواند تا روز سوزاندن جنازه و كنيز فرا رسيد كنيزك را به نزديك رودخانه‌اى كه كشتى در آن است ، آوردند . پس كشتى را از رودخانه بيرون آورده روى چهار پايه نهادند و گرداگرد آن را چوب‌هاى بزرگ نهاده و كشتى را بر آن استوار كردند . ايشان مىرفتند و مىآمدند و سخنانى مىگفتند كه من نمىفهميدم و جنازه هنوز در گور بود و بيرون آورده نشده بود سپس او را بر سريرى نهاده بيرون آورده و بر كشتى قرار دادند . و با پارچه‌هاى ديباى رومى پوشانيدند و متكاى ديبا برايش نهادند . سپس پيرزالى كه او را « فرشتهء مرگ » مىناميدند بيامد و سرير را چنان كه گفته شد با فرشهايى پوشانيد كه خود بافته بود . و من او را ديدم كه دختران را مىبوسيد . او چشمانى سياه و تنى بزرگ و پر گوشت داشت و چون به نزديك قبر