ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
562
معجم البلدان ( فارسى )
رسيد خاك و چوب را از روى آن پس زدند ، و پوشاكى را كه مرده در آن بود بيرون آوردند و من تن او را ديدم كه از سرماى شهر سياه شده بود . ايشان در آن گور همراه او نبيذ و ميوه و دنبك نهاده بودند . پس همهء آنها را بيرون آوردند كه هيچيك [ 838 ] جز بدن او دگرگون نشده بود . پس شلوار و پوشاك و كفش به او پوشانيدند و كلاهى از ديبا و پوست سمور بر سر او نهادند پس جنازه را برداشته به درون گنبدى كه در كشتى نهاده بودند بردند ، و او را بر تخت نشانيدند و بر بالش تكيه دادند و نبيذ و ميوه و گل پيش روى او نهادند و نان و گوشت و پياز روبروى او نهادند و سگى را آورده دو نيمه كردند و در كشتى انداختند و همهء سلاحهاى او را در كنار او نهادند پس دو چارپا را كه از دوانيدن خسته كرده بودند عرق ريزان آوردند و با شمشير تكه تكه كردند و گوشت آن دو حيوان را در كشتى انداختند سپس دو گاو را نيز چنان كردند و در كشتى انداختند سپس يك خروس و يك مرغ را آورده كشته و در كشتى انداختند كنيزكى كه بايد كشته شود آمد و شد مىكرد و به درون هر يك از گنبدها مىرفت و در آنجا يكى از بزرگان با او نزديكى مىكرد و بيرون آمده به ديگرى مىرفت و هر يك به او مىگفت به آقاى خودت بگو كه من براى دوستى تو چنين كردم . پس چون هنگام عصر روز آدينه شد كنيزك را بياوردند و بر چيزى مانند در نهادند . پس كنيزك پاى خود را بر كف دستان مردان نهاده بلند كردند تا بر ديگران آشكار شد و به سخنانى پرداخت پس او را دوباره پايين آورده و بالا بردند و دوباره همان كار را تكرار كرده و اين رفتار سه بار تكرار شد سپس مرغى را به دست او دادند و سرش را كنده پرتاب كرد و لاشهء مرغ را به كشتى انداخت . من از ترجمان پرسيدم چه مىگويد و چه مىكند او گفت : زنك در بار اوّل گفت اكنون من پدر و مادرم را مىبينم و در بار دوّم گفت : اكنون من همهء خويشاوندان مردهء خود را مىبينم كه نشستهاند و در بار سوم گفت : من اكنون آقاى خود را مىبينم كه در بهشت نشسته بهشتى سبز و خرم كه مردان و غلامان با او هستند و مرا بسوى خود مىخواند . مرا بسوى او ببريد . پس او را به سوى كشتى بردند و او دو دستبند كه در دست داشت در آورده به پير زال فرشتهء مرگ بداد كه كشندهء او خواهد بود سپس دو خلخال پايش را در آورد و به دو دخترى كه در اين چند روز پرستارى او كردند بداد و ايشان دختران همان فرشتهء مرگ بودند . سپس زن را از كشتى بالا بردند اما به درون گنبد نبردند پس مردانى آمده چوب و سپرى آوردند و جامى پر مى بدست او دادند و او به سرود خواندن پرداخته مىنوشيد . ترجمان به من گفت كه اين زن اكنون با دوستان خود بدرود مىگويد [ 839 ] سپس جام ديگر از مى به دو دادند و پير زال او را به آواز خواندن و رفتن به درون گنبدى كه جسد آقا در آن است تشويق مىكرد . و من ديدم كه زن هيجان زده شده نمىتواند بدرون رود تا پيرزن به زور سر او را به درون گنبد كشتى كرد و خود به دنبال او برفت . مردانى ايستاده با چوب به سپرها مىزدند تا صداى آنها مانع شنيدن فريادهاى آن زن شود تا هراس ديگر كنيزان مانع از داوطلب شدن آنها براى مرگ در آينده نشود . پس شش مرد به درون گنبد شدند و همگى با زن نزديكى كردند و او را در كنار جنازهء آقا خوابانيدند . دو نفر پاى او را گرفته و دو نفر دو دست او را از بالا گرفتند پس پير زال فرشتهء مرگ طنابى كه آورده بود از دو راه مخالف به گردن زن انداخته و دو سر آن را به دو نفر ديگر داد تا بكشند در اين وقت پيرزن با خنجرى پهن و بزرگ بيامد و به فرو كردن آن در پهلوهاى زن آغازيدن گرفت . و آن دو مرد طناب را مىكشيدند تا زن خفه شد و بمرد . سپس نزديكترين مردم به آقاى مرده بيامد و چوبى را كه بر سر آن مشعلى بود روشن كرد و پشت خود را به كشتى كرده پس پس بسوى كشتى مىرفت و چوب مشعل را بدست داشت و دست ديگر را بر كون خود كه لخت كرده بود نهاده بود تا آن را به زير چوبهاى آماده شده براى سوختن به زير كشتى رسانيد و زن را در كنار جنازهء آقا نهاده مىسوزاندند و مردم چوب هيزمى را كه همراه آوردهاند به آن آتش مىانداختند و آتش در كشتى و گنبد با آن زن و مرد مرده شعلهور شد سپس بادى شديد بيامد و شعلههاى آتش را بيشتر كرده در كنار من مردى بود از روسها و من شنيدم كه با ترجمان من سخن مىگفت و چون از ترجمان پرسيدم چه مىگويد او پاسخ داد كه : مىگويد شما عربها احمق هستيد و نزديكترين مردم به خود را در خاك مىپوشانيد تا كرم و حشرات بخورند و ما مرده را مىسوزانيم تا در يك لحظه به بهشت رود سپس سخت بخنديد و گفت رحمت پروردگار بود آن باد شديدى كه بر شعلههاى آتش وزيد تا هر چه زودتر بسوزد و پس از ساعتى از كشتى و هيزمها و مرد و زن مرده چيزى جز خاكستر نمانده بود . سپس بر جاى [ 840 ] كشتى كه از رودخانه بيرون كشيده شده بود چيزى همچون تپهء گرد بر آورده و در ميان آن چوبى بلند با پيكان نهادند و نام مرده و نام پادشاه روس را بر آن نوشتند و خود پراكنده شدند . او مىگويد از رسوم پادشاهان روس آن است كه چهار صد مرد از پهلوانان مورد اعتماد خود را نزد خود نگاه مىدارد . ايشان با او زندهاند و پيش مرگ اويند و تا آنان كشته نشوند او كشته نمىشود . هر يك از ايشان كنيزكى دارد كه خدمت او كند و سر او بشويد و خوراك او فراهم كند و كنيزك ديگر همخوابه دارد . اين چهار صد تن در پاى تخت او كه تختى بزرگ با جواهرات تزيين شده است ، ايستادهاند و همراه او بر تخت چهل كنيز نشستهاند