ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

41

معجم البلدان ( فارسى )

بود و به شام سكنى گزيد . ضحاك بن قيس براى طلب باران او را به همراه برد و به همراه وى در روز « مرج راهط » « 1 » كشته شد . جرش [ ج ر ] شهرى بزرگ بوده كه اكنون ويرانه‌هاى آن بر جا است . كسى كه آن را ديده ويرانه‌هاى آن را برايم توصيف كرد . چاههائى دارد كه بازماندهء روزگار عاد است و اهميت ايشان را نمايش مىدهد . او مىگفت در ميان آن شهر رودخانه‌اى جارى است كه تا كنون نيز چند آسيا را مىچرخاند . شهر در خاور جبل السواد ( كوه سياه ) در سرزمين « بلقاء » و « حوران » از كارگزارى دمشق است . در كوهستانى است كه روستاها و ديه‌ها دارد و همهء آن را « كوه جرش » نامند كه به نام جرش پسر عبد الله پسر عليم پسر جناب پسر هبل پسر عبد الله پسر كنانه پسر بكر پسر عوف پسر عذره پسر زيدلات پسر رفيده پسر ثور پسر كلب پسر وبره ناميده شده است . اين كوه دنبالهء كوه عوف مىباشد . « حماى جرش » نيز از اينجا نسبت گرفته است كه از گشوده‌هاى شرحبيل پسر حسنه به روزگار عمر خطاب مىباشد . و به سوى اين جايگاه بود كه بو الطيب متنبى براى ستايش بو الحسن على پسر احمد مرى خراسانى بيامد . تليدضبى كه به روزگار عمر عبد العزيز به جرم دزدى گرفتار شده بود چنين مىسرايد : يقولون جاهرنا تليد بتوبة * و فى النّفس منّى عودة سأعودها الا ليت شعرى هل اقودنّ عصبة * قليل لربّ العالمين سجودها و هل اطردنّ الدّهر ما عشت هجمة * معرّضة الافخاذ سجحا حدودها قضاعيّة حمّ الذّرى فتربّعت * حمى جرش قد طار عنها لبودها « 2 » جرعاء مالك [ ج ء ل ] معنى ريشهء جرعاء در « جرعه » خواهد آمد . حفصى گويد : جرعاء مالك در دهناء نزديك « حزوى » است . بو زياد گويد : جرعاء مالك شنزارى مىباشد . ذو الرمه چنين مىسرايد : و ما استجلب العينين الّا منازل * بجمهور حزوى او بجرعاء مالك اربّت رويا كلّ دلويّة بها * و كلّ سماكىّ ملثّ المبارك « 3 » شاعرى از « مضر » در نكوهش « قضاعه » در نسبت دادن خود را به يمن چنين مىسرايد : مررنا على حّى قضاعة غدوة * و قد اخذوا فى الزّفن و الزّفيان [ 62 ] فقلت لها ما بال زفنكم كذا * لعرس ترى ذا الزّفن ام لختان ؟ فقالوا : الا انّا وجدنا لنا ابا ! * فقلت : ليهنيكم باىّ مكان ؟ فقالوا : وجدناه بجرعاء مالك ! * فقلت : اذا ما امّكم بحصان ! فما مسّ خصيا مالك فرج امّكم * و لا بات منه الفرج بالمتدانى ! فقالوا : بلى و اللّه حتّى كانّما * خصيّاه فى باب استها جعلان « 4 » جرع [ ج ر ] ( جمع جرعه ) : شنزارى باشد كه هيچ نروياند . نام جايگاهى است كه در شعر ابن مقبل ديده مىشود : للمازنيّة مصطاف و مرتبع * ممّا رأت اود فالمقرات فالجرع « 5 »

--> ( 1 ) . ن . ك : چ ع ، ج 1 ، ص 203 ، س 5 . ( 2 ) . مىگويند ما « تليد » را به توبه آورديم ليكن در دل من آرزوهائى هست كه بايد به آن بازگردم . آيا مىشود باز گروهى را كه كمتر براى خدا سجده مىكنند به مهميز بگيرم و دوباره به پيگيرى كاروانها بپردازم ؟ دختر « حم الذرى » كه در « حماى جرش » مىزيد . . . . ( 3 ) . چيزى چشم مرا به سوى خود نكشانيد جز خانه‌هائى در گروه « حزوى » و « جرعاء مالك » . . . . ( 4 ) . ما بر قبيلهء قضاعه هنگامى فرود آمديم كه جشن‌ها بر پا داشته بودند . گفتم اين جشن‌ها براى عروسى است يا براى ختنه سوران ؟ پاسخ گفتند : ما تبارى براى خود يافته‌ايم . پرسيدم : براى آنكه شما را به كدامين نسبت سر فرازى دهد ؟ گفتند : او را در « جرعاء مالك » يافته‌ايم ! گفتم : پس مادر شما پاكدامن نباشد ! كه نه خايهء مالك به كس مادر شما ساييده است ! و نه كس او را پر كرده باشد ! گفتند : آرى به خدا خايه‌هاى او در سوراخ كون وى آويزان بودند ! ( 5 ) . دختر مازنيه ييلاق و بهارانى دارد ؛ او به اود ، مقرات ، و جرع مىرود چ ع 1 : 398 : 17 و 2 : 45 : 3 .