ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
40
معجم البلدان ( فارسى )
و لكن رأيت الموت ادرك تبّعا * و من بعده من حادث و قديم فيالعبيد خلفة انّ خيركم * بجرزة بين الوعستين مقيم « 1 » جرسيف [ ج ] ( با سين بىنقطه ) : نام شهرى در مغرب ميان فاس و تلمسان است . جرش « 2 » [ ج ر ] ( با شين نقطهدار ) : از مخلافهاى يمن در سمت مكه در اقليم اول است . درازاى جغرافيائى آن 65 درجه و پهناى جغرافيائى آن 17 درجه است . گويند جرش شهرى بزرگ در يمن و ولايتى گسترده است . برخى مورخان گويند تبّع اسعد پسر كليكرب از يمن براى جنگ به راه افتاد ، تا به جرش رسيد كه در آن روزگار ويرانهاى بود كه « معد » پيرامون آن مىزيستند . پس گروهى از ياران خستهء خود را در آنجا بنهاد و به ايشان گفت : « اجرشوا ههنا - در اينجا زندگى كنيد » پس به نام « جرش » خوانده شد . من در ميان لغت شناسان كسى را نديدم كه جرش را به معنى زيستگاه بگيرد بلكه ايشان گويند جرش به معنى صدا باشد . نمك را به خاطر آن جريش گويند كه در اثر سايش به يكديگر صدا دهد تا خرد شود و گرنه نرم نشود . بو منذر هشام گويد [ 60 ] : جرش سرزمينى است كه بنو منبه پسر اسلم بدانجا فرود آمدند و نام ايشان بر آن بماند . نام جرش ، منبه پسر اسلم پسر زيد پسر غوث پسر سعد پسر عوف پسر عدى پسر مالك پسر زيد پسر سهل پسر عمر پسر قيس پسر معاويه پسر جشم پسر عبد شمس پسر وائل پسر غوث پسر ايمن پسر هميسع پسر حمير پسر سبا بود . كسان زيرين بدين قبيله نسبت دارند : 1 - غاز پسر ربيعه پسر عمر « 3 » پسر عوف پسر زهير پسر حماطه پسر ربيعه پسر ذى خيليل پسر جرش پسر اسلم . به روزگار معاويه و عبد الملك از بزرگان به شمار مىرفت و پسرش هشام پسر غار نيز چنين بود . برخى گويند ربيعه پسر عمر پدر غاز از ياران پيامبر ( ص ) بوده است و اين مشكوك باشد . 2 - نيز از ايشان است جرشى حارث پسر عبد الرحمن پسر عوف « 4 » پسر ربيعه پسر عمر پسر عوف پسر زهير پسر حماطه . از ياران بو جعفر منصور . او مردى زيباروى و شجاع بود . من به خامهء جخجخ نحوى در كتاب انساب البلدان ابن كلبى ديدم كه احمد پسر بو سهل حلوانى از بو احمد محمد پسر موسى پسر حماد بريدى از ابو السرى از بو منذر روايت مىكند كه : جرش قبيلههائى از تودهء بىريشهء مردماند كه به جرش آمدند و آن كس كه ايشان را آورد مردى از حمير بود كه او را زيد پسر اسلم مىخواندند . او با گاوى نر كه بار جو بر او بود ، در روزى بسيار گرم بيامد . پس گاو بگريخت و او به دنبال آن گاو ، بسيار دويد تا خسته شد و سوگند ياد كرد كه چون او را بگيرم ذبح نموده گوشت او را با آن جوها بپزم و مردم را به آن ميهمانى كنم . پس در زمين ذات القصص ( سرزمين داستانها ) نزديك دژ جرش او را بگرفت و مردم را دعوت كرد و هر كس از آن آش بخورد جرشى ناميده شد . آدم و ناقه را نيز بدان نسبت دهند و گويند « آدمى جرشى » و « ناقهاى جرشيه » . بشر پسر ابى حازم چنين مىسرايد : تحدّر ماء البئر عن جرشيّة * على جربة تعلو الدّيار غروبها « 5 » شاعر مىگويد : اشك چشم من چنان خشكيد كه آب چاه به هنگامى كه مردم براى ناقهء جرشيه با دلو آب مىكشند زيرا كه مردم جرش ، شتران را با دلو آب مىدهند . جرش به روزگار زندگانى پيامبر ( ص ) به سال دهم هجرت از راه آشتى و گزيت بندى يكدهم و نيم دهم گشوده شد . برخى از محدثان و اهل روايت بدانجا نسبت دارند مانند : 1 - وليد پسر عبد الرحمن جرشى « 6 » مولاى آل بو سفيان انصارى بود . او از جبير پسر نفير و جز وى روايت دارد . 2 - يزيد پسر اسود « 7 » [ 61 ] جرشى از تابعان بود . او مغيرة بن شعبه و گروهى از ياران پيامبر را درك كرد . زاهدى عابد
--> ( 1 ) . گوئى بحير رويداد آينده را برايم پيش بينى نكرده بود . . . كه اين گونه نيزه باران مىشوى ليكن تو ديده بودى كه تبّع و پس از وى جوان و پير مردند . اى بندگان ! بهترين شما در جرزه ميان دو وعسة ماندگار شده است . آخرين شعر اين قطعه با تغيير « جرزه » به « جزره » براى اين واژه به گواه آمده است ن . ك : چ ع 2 : 71 : 9 . ( 2 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 130 - 131 . ( 3 ) . ش . ش : 2190 جرشى از همين معجمد . ( 4 ) . ش . ش : 770 از همين معجمد . ( 5 ) . گوئى آب چاه به هنگام سيراب كردن جرشيه خشكيده است . ( 6 ) . ش . ش : 3262 از همين معجمد . ( 7 ) . ش . ش : 3317 از انساب 127 ، لباب 1 : 272 .