ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
542
معجم البلدان ( فارسى )
و كيسههاى پشمين تن ايشان پوشيده بود . ايشان كفش و پاى بند داشتند . من موهاى صورت يكى از ايشان را گرفته كشيدم و او هيچ نجنبيد . ولى درست آن است كه اصحاب كهف هفت تن بودند و باقى را روميان از بزرگان مذهب خود بر ايشان افزوده و اجسادشان را با صبر موميايى كردند كه راه اين كار را مىدانستند . از عباده پسر صامت روايت است كه گفت بو بكر صديق در سالى كه به خلافت نشست مراد به نزد پادشاه روم فرستاد تا وى را به اسلام بخواند ، يا بپذيرد و يا آمادهء جنگ باشد . او مىگويد من به درون كشور روم شدم . و چون به قسطنطنيه نزديك شدم كوهى سرخ را ديدم كه مىگفتند اصحاب كهف و رقيم در آنجايند . پس ما را به ديرى بردند تا از دير نشينان پرسيديم . و ايشان ما را به غارى در يك كوه راهنمايى كردند . ما گفتيم مىخواهيم ايشان را از نزديك ببينيم [ 807 ] ايشان مزد راهنمايى خواسته و ما دينارى پرداختيم . ايشان به درون غار رفته و ما به دنبال آنها شديم . ايشان در آهنينى را بازكرده و ما به درون آن به خانهاى بزرگ كنده شده در كوه رسيديم كه سيزده مرد در آنجا بر پشت همانند مردم زنده خفته بودند و هر يك از ايشان جبّهاى خاكى رنگ و روپوشى خاكسترى داشتند كه سر تا پاى ايشان با آن پوشيده شده بود . پس ما تن پوش ايشان را نديديم كه آيا پشمينه بود يا كرك يا جز آن . آنچه را كه ديديم از ديبا محكمتر بود كه از ساييدن آنها به يكديگر صدا بر مىخاست . بيشتر ايشان را ديديم كه كفش و پوتين پوشيده بودند و برخى تنها دمپايى سبك پوشيده و كفشهايشان با مهرهها و چرم نازك دوخته شده بود كه به زيبايى آن نديده بوديم . ما روى آنها را بازكرده يكى يكى مردان را ديديم . هنوز خون در رگ و پوست ايشان پيدا بود . و مانند بهترين زندگان ديده مىشدند و سفيدى موى ريش برخى از ايشان دميده بود . و برخى از ايشان جوان سياه مو بودند . برخى پر مو و برخى كم مو بودند و مانند مسلمين ديده مىشدند . ما تا آخرين ايشان را ديديم كه با شمشير روى او دريده شده بود كه گويى همين روز از جنگ آمده است و چون از راهنمايان ايشان حالشان را پرسيديم ، گفتند : ما هر روز جشن به اينجا مىآييم . و مردم شهر و ديگر شهرها و ديهها به دروازهء اين غار مىآيند . ما ايشان را چند روز نگاهدارى مىكنيم . و هيچ كس به اين جنازهها دست نمىيازد . تنها ما گرد و خاك را از روى پوشاكشان مىروبيم و ناخنهايشان را مىچينيم و موى سرشان را چيده آرايش مىكنيم و دوباره به جاى خود مىخوابانيم . سپس ايشان را به همين حال كه مىبينيد بازمىگردانيم . ما پرسيديم شما كه هستيد و از سوى كه در اينجا مأموريت داريد ؟ ايشان گفتند : ما در كتاب خود ديدهايم كه ايشان از چهار صد سال پيش از مسيح در اينجا بودهاند . ايشان پيامبرانى هستند كه در يك روزگار با هم فرستاده شده بودند و ديگر چيزى نمىدانيم . بندهء خدا و نيازمند به او ( ياقوت ) گويد : اين را من از كتابهاى موثق نقل كردم . و الله اعلم . رقى [ ر ق ى ى ] هموزن رقى به معنى بالا رفتن . نام جايگاهى است كه در شعر ليلا چنين آمده است : فانست خيلا بالرّقىّ مغيرة - اسبانى را در حال يورش در « مغيره » ديدم . ابن مقبل نيز چنين مىسرايد : حتىّ اذا هبطت مدافع راكس * و لها بصحراء الرّقىّ توالى « 1 » [ 808 ] باب راء و كاف و آنچه پس از آنهاست . ركاء [ ر ] هموزن جمع ركوه ( خيك آب ) به گفتهء ابن دريد نام جايگاهى است . ابن فارس راى آن را فتحه مىدهد و اين عبارت را به گواه آرد : اذا بالرّكاء مجالس فسّح - در « ركاء » مجلسهاى گسترده بود . گويند نام درهاى است در سرزمين بنى اجلان . ثعلب گويد « ركاء » با الف كوتاه در شعر راعى چنين آمده : و شاقتك بالخبتين دار تتكّرت * معارفها الّا الرّسوم البلاقعا تلوح كوشم فى يدى حارثيّة * بنجران أدمت للنّسور الأشاجعا بميثاء سالت من عسيب فخالطت * ببطن الرّكا برقة و اجارعا « 2 »
--> ( 1 ) . سر پيچ « راكس » فرود آمدم و در بيابان « رقى » به دنبال يكديگر بودند . ( 2 ) . در « خبتين » خانهاى پوسيده كه جز اثرى از آن نمانده مانند نقاشى بدست « حارثيه » مانده و عقابهاى درنده در آن مىزيستند . در « ميثاء » از « عسيب » تاته « ركّا » در برقه و اجارع مانده است . ن . ك : چ ع 1 : 582 : 12 .