ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
37
معجم البلدان ( فارسى )
1 - محمد پسر فضل جرجرائى « 1 » است كه وزير متوكل عباسى پس از ابن زيّات « 2 » بود ، سپس به وزارت مستعين رسيد و در سال 251 در گذشت . او مردى با فضل و ادب و شاعر بود . 2 - جعفر پسر محمد پسر صباح پسر سفيان جرجرائى مولاى عمر بن عبد العزيز بود . به بغداد مىزيست و از دراوردى و هشيم روايت مىكرد . عبد الله پسر قحطبهء صلحى و جز وى از او روايت دارند . 3 - اصابهء جرجرائى نامش ابراهيم پسر باذام « 3 » . داستانها و اخبار و ديوان شعرى دارد . عون پسر محمد كندى از وى روايت دارد . جرجسار [ ج ج ] ( با سين بى نقطه ) : به گمان بو سعد نام ديهى از بلخ است . از آنجا است بو جعفر محمد پسر عبد الرحيم پسر محمد پسر احمد جرجسارى بلخى . او از بوبكر محمد پسر عبد الله شومانى روايت دارد . بو حفص عمر پسر محمد پسر احمد نسفى از وى روايت دارد . جرجسار [ ج ج ] نيز ديهى از مرو است « 4 » . جرجنبان [ ج ج ] ( با باى تك نقطه پيش از الف و نون ) : ديهى بزرگ ميان ساوه و رى است كه نامش در اخبار ديده مىشود . جرجومه [ ج م ] نام شهرى كه ساكنانش را « جراجمه » گويند . بر سر كوه « لكام » در مرز شام نزديك معدن زاج ميان « بيّاس » و « بوقه » و نزديك انطاكيه است . جراجمه نيز مردمى بودند كه در زير فرمان روميان مىزيستند ولى مسلمانان به هنگام چيرگى با آنها كارى نداشتند . پس بو عبيده ولايت انطاكيه را به حبيب بن مسلمهء فهرى واگذاشت و بر جرجومه بتاخت و مردم آنجا با وى از در آشتى در آمدند بدين شرط كه به مسلمانان كمك كنند و چشم ايشان بوده سربازان ايشان در كوه لكام باشند و مجبور به پرداخت جزيه نباشند و در جنگها اگر دشمنان اسلام را بكشند اموال آنها از آن ايشان باشد . پس ايشان در آن شهر به صورت بازرگان و كارگزار بماندند . گروهى از نبطيان و مردم آن ديهها و همراهانشان نيز در اين آشتى نامه شركت داده شدند و ايشان را « رواديف - همرديفان » خواندند زيرا كه ايشان بى آن كه از جراجمه باشند از آنان شناخته شدند . گويند جراجمه ايشان را به مسلمانان پيوند داده و همرديف خود قرار دادند . جراجمه گاهى با فرمانداران مسلمان ، راست بودند و گاهى كجروى مىكردند [ 56 ] پس با روميان مكاتبه نموده ايشان را بر ضد مسلمانان تشويق مىكردند . چون عبد الملك بن مروان براى جنگ مصعب بن زبير بدينجا آمد گروهى از ايشان همراه با پادشاه روم به شام آمدند و در آن ديار پراكنده شدند . مسلمانان به روزگار بنى اميّه و بنى عباس از جراجمه كمكها مىگرفتند و به ايشان مواجب مىدادند و نيكخواهيها از ايشان ديدند . جرجير [ ج ] نام جايگاهى ميان مصر و « فرما » است . جرجين « 5 » [ ج ] نام جائى در مرداب بطيحه ميان بصره و واسط با راهى دشوار است . مرداب معروف كه نورديدن آن با كمترين وزش باد ، پر خطر مىشود ، در آنجا است . جرحه [ ج ح ] ( با حاى بىنقطه ) : ديهى از عسقلان شام است .
--> ( 1 ) . ش . ش : 2869 . از زركلى 7 : 221 . ( 2 ) . ابن زيات از سران و ايدئولوگهاى معتزله بود و پس از روى كار آمدن متوكل از جمله معتهز ليانى كه كشته شدند اين وزير دانشمند بود كه او را در قفس خاردار بىآب و نان انداخت تا بمرد . ( 3 ) . ش . ش : 29 . ( 4 ) . فردوسى آن را با تلفظ فارسى درى چنين آرد : يكى لشكرى راند از گرگسار * كه درياى سبز اندر و گشت خوار سوى گرگساران مازندران * همى راند خواهم سپاهى گران ( شاهنامهء سعد ج 1 ص 1152 ش 247 و ج 2 ص 8 ش 26 ) . ( 5 ) . معرّب گرگين است . فردوسى چنين سرايد : ز خويشان ميلاد بد صد سوار * چو گرگين پيروزگر ما به دار ( شاهنامه چ حميديان ج 4 ص 17 ش 154 ) .