ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

513

معجم البلدان ( فارسى )

ارى الموت بين السّيف و النّطع كامنا * يلاحظنى من حيث ما أتلفّت [ 766 ] و اكثر ظنى انّك اليوم قاتلى * و اىّ امرء ممّا قضى اللّه يفلت و اىّ امرء يدلى بعذر و حجّة * و سيف المنايا بين عينيه مصلت يعزّ على الأوس بن تغلب موقف * يهزّ علىّ السّيف فيه و أسكت و ما بى خوف ان اموت و انّنى * لأعلم انّ الموت شئ موقّت و لكنّ خلفى صبية قد تركتهم * و أكبادهم من خشية تتفتّت كأنى اراهم حين أنعى اليهم * و قد خمشوا تلك الوجوه و صوّتوا فإن عشت عاشوا خافضين بغبطة * أذود الرّدىّ عنهم و ان متّ موّتوا و كم قايل لا يبعد الله داره * و آخر جذلان يسرّ و يشمت « 1 » او مىگويد در اين هنگام رشيد خندان بگريست و گفت با همتى بلند در برابر من سكوت كردى و حكيمانه به سخن آمدى و من ترا به فرزندانت بخشودم . به خانه‌ات برگرد و كارهاى خود را از سرگير . مالك گفت : فرمانبردار امير مؤمنان هستم و با خلعت و جايزه‌اى كه گرفته بود بازگشت . گروهى از راويان بدانجا نسبت دارند مانند : 1 - بو على حسن پسر قيس رحبى . « 2 » او از عكرمه و از عطا روايت دارد . سليمان تميمى از وى روايت مىكند . 2 - از متأخران : بو عبد الله محمد پسر على پسر محمد پسر حسن رحبى « 3 » فقيه شافعى معروف به ابن متفنّنه . او فقه را بر بو منصور پسر رزّاز بغدادى آموخت و در شهر خويش تدريس مىكرد . و كتابهايى بنگاشت و در رحبه به سال 577 در سن هشتاد سالگى درگذشت . 3 - پسر او بو الثناء محمود « 4 » است كه به موصل آمد و در آنجا نيابت دادرسى از قاضى بو منصور مظفر پسر عبد القاهر پسر حسن پسر على پسر قاسم شهرزورى به دو واگذار شد و مدتى بماند و سپس بر كنار شده به رحبه بازگشت . او فقيهى دانشمند بود . در اين هنگام اسد الدين شير كوه ولايت رحبه را به يوسف پسر ملّاح حلبى و مردى ديگر از مردم دهات آنجا سپرده بود . يحيى پسر نقاش رحبى براى او چنين نوشت : كم لك فى الرّحبة من لائم * يا اسد الدّين و من لاح دمّرتها من حيث دبّرتها * برأى فلاح و ملاح « 5 » كه بدنبال آن چنين است : [ 767 ] يا اسد الدّين اغتنم اجرنا * و خلّص الرّحبة من يوسف تغزوا الى الكفر و تغزوبه * الاسلام ما ذاك بهذا يفى « 6 » رحبة الهدّار [ ر ب ة ل ه د د ا ] در يمامه است . حفصى گويد : دو « أبك » نام دو كوه است هرگاه كسى بر تپهء رحبه بالا رود آنجا را بيابانى هموار مىبيند كه در پيرامون آن كوههايى به نام « زعزب » و « مردغه » و « ذات أسلام » و « نوطه » و « غيطله » ديده مىشود . مخيّس پسر ارطاة چنين سروده است :

--> ( 1 ) . من مرگ را ميان نطع و شمشير مىبينم كه به هر طرف نگاه كنم به دنبال من است گمان بيشتر من آن است كه تو مرا خواهى كشت . كه مىتواند از فرمان خدا سر بپيچد . وقتى شمشير برهنه آمده است عذر خواستن معنى ندارد . بر أوس پسر تغلب اين معنى گران خواهد آمد كه من خموش كشته مىشوم . من از مرگ نمىترسم كه مىدانم مرگ وقت خود را دارد ولى پس از من كودكانى هستند كه از ايشان دور مىشوم دل ايشان از ترس مىتركد . گويى مىبينم آنها را كه چون خبر مرگ من به ايشان برسد رويها را خراشيده فرياد مىكشند اگر من بمانم ايشان آرامش خواهند داشت من مشكلات را از ايشان دور مىكنم و اگر بميرم آنها مىميرند . چه بسا كسانى كه از مرگ من بيزارند و چه بسا ديگران كه خرسند خواهند شد و فرزندانم را سرزنش خواهند كرد . ( 2 ) . ش . ش : 885 از انساب 249 ، ميزان الاعتدال 1 : 546 ، مجروحينى 1 : 242 ، تهذيب التهذيب 2 : 364 ، لباب 2 : 19 ، لسان الميزان 7 : 198 ، تاريخ بخارى : 2 : 393 . ( 3 ) . ش . ش : 2808 نقل از طبق سبكى 4 : 89 ، هديه العارفين 2 : 99 . ( 4 ) . ش . ش : 3018 از همين معجمد . ( 5 ) . اى اسد الدين چه اندازه در رحبه ناراضى دارى تو رحبه را از راه درست كردن ويران كردى و به دست يك برزگر ملاح سپردى . ( 6 ) . اى اسد الدين مزد ما را بدين راه بده كه رحبه را از دست يوسف رها كنى تو او را براى مبارزه با كفر آوردى و اكنون به دست او با اسلام مبارزه مىكنى . اين دو سر به سر نيستند .