ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
512
معجم البلدان ( فارسى )
كوچك ناميده شده است . پيامبر صلعم در آمد آن را ( رحبه ) وقف باربران و كارگران ( شايد در جنگها ) و پس از ايشان براى واماندگان نهاد . و روايت شده است كه پيامبر ( ص ) از بريدن گياههاى آنجا منع فرمود ، مسلمانان كهن از اين كار پرهيز مىكردند ولى اندك اندك مردم به بريدن آنها عادت كردند . و آن در شش ميلى صنعا است و شش دره مىباشد كه در آنها گياه طلح مىرويد . باغ و روستاها نيز دارد كه ياد آنها در داستان عنسى « 1 » آمده است . [ 764 ] رحبة مالك « 2 » [ ر ب ل ] پسر طوق ، جايگاهى است به دورى هشت روز راه تا دمشق و پنج روز تا حلب و از آنجا تا بغداد صد فرسنگ و تا رقّه بيست و اند فرسنگ است . و آن در ميان رقه و بغداد در كرانهء فرات پايينتر از قرقيسيا است . بلاذرى گويد : اين جايگاه عمرى دراز ندارد بلكه مالك بن طوق پسر عتاب تغلبى به روزگار خلافت مأمون آن را بساخت . صاحب زيج گويد : درازاى جغرافيايى آن شصت درجه و يك چهارم درجه و پهناى جغرافيايى آن سى سه درجه است . ريشهء اين واژه را در واژهء پيشين آوردهام و اين افزون بر آن است . نضر پسر شميل گويد : « رحاب » به درهها گويند و يكى آن رحبه باشد و آن به جايى پست گفته شود كه به آب نزديك باشد و پيرامون آن از آن بلندتر و مشرف بر آن باشد اين گونه زمين براى روييدن گياه آمادهگى بيشتر دارد و بيشتر در ته درهها و ميان آنها است . و اگر در زمينهاى بلندتر آب بخواهند بايد گودبردارى بيشتر كنند و اگر زمين صاف باشد مردمان با كندن آن چنان كنند . و اگر در ته دره باشد ، براى مردم كندن آن لازم نيست . و آن را كه در ته دره است « أقنه » به معنى گودال نامند كه آب در آن گرد آيد . اما نه بسيار ود و گسترهء اين جايگاه يك پرتاب تير مىباشد . و مردم در گوشهاى از آن فرود مىآيند . رحاب در شنزارها نباشد و هميشه در زمينهاى پست و بلند يافت شود . چنان كه گفتيم نسبت اين رحاب به مالك بن طوق است و در سفر يكم از جزء دوّم تورات آمده است كه « رحبه » را عمرود پسر كوش بنيان نهاد . بو شجاع عمر پسر بو الحسن محمد پسر بو محمد عبد الله بسطامى در نقلى كه استاد من بو المظفر عبد الرّحيم پسر بو سعد عبد الكريم پسر بو بكر محمد پسر منصور سمعانى مروزى با سند بلند و دراز خود آن را به على بن سعد كاتب رحبى مىرساند چنين آورده است : رحبة از آن مالك پسر طوق است او گويد : از پدرم پرسيدم ، چرا اين شهر را رحبهء مالك پسر طوق گويند و اين مرد كه بوده است ؟ پدرم پاسخ داد : پسرك من زمانى هارون الرّشيد در يك كشتى ( حراقه يا شذا ) بر آب فرات همراه نديمان خود مىگذشت و يكى از ايشان مالك بن طوق نام داشت ، پس چون نزديك دولابها رسيدند مالك بن طوق گفت اى امير مؤمنان اگر در ساحل بيرون آييم تا از اين قطعه رودخانه بگذريم بهتر است . هارون الرّشيد گفت چنين بينم كه از دولابها ترسيدى . مالك پاسخ داد خدا امير مؤمنان را [ 765 ] از هر بدى نگاه دارد اگر خواستيد پياده شويد و اگر راى ديگر داريد دستور از شماست . رشيد گفت : اكنون كه فال بد زدى پياده شويم و كشتى را به كرانه آورده و پياده شدند . پس چون كشتى به نزديك دولابها رسيد به گرداب افتاده و پس از چرخيدن واژگون گرديد و هر چه در آن بود به آب ريخت . هارون در شگفت ماند و خدا را سجدهء سپاس گزارد . و دستور داد در همه جا مال بسيار به بىنوايان صدقه دادند . و به مالك گفت حق دارى يك خواسته از من داشته باشى . مالك گفت يك تكه زمين در اينجا به من بدهيد تا آن را شهركى بسازم تا به من منسوب باشد . رشيد گفت چنان كردم . و دستور داد كه با مال و كارگر در ساختمان آن زمين به وى كمك كنند . پس چون ساختمان آن به پايان رسيد و مردم براى زيستن به آنجا آمدند صورتحساب فرستاده از او ماليات خواستند و او پشت گوش انداخته نامه را بىپاسخ گذارد تا فرستادگان نامهء دوّم و سوّم را به او ابلاغ كردند و به هارون گفتند كه او گردنكشى كرده و در دژ پناه گرفته است . هارون سپاهى بفرستاد و مدتى زد و خورد و جنگ ادامه داشت تا فرمانده هارون بر او پيروز شد . و او را با زنجير بسته به زندان رشيد آورده در آنجا ده روز بماند . و يك واژه سخن به زبان نياورد و هر چه مىخواست با اشارهء دست و سر دستور مىداد . پس چون ده روز گذشت هارون مجلسى بياراست و او را از زندان به حضور امير المؤمنين و وزيران و درباريان و اميران كه نزد رشيد ايستاده بودند بياوردند . پس چون پيش روى امير المؤمنين رسيد زمين بوسيد و ساعتى بايستاد و كلمهاى به زبان نياورد . رشيد دستور داد شمشير و نطع آماده كردند . و دستور داد گردن او را بزنند . يحيى گفت واى به تو اى مالك چرا سخن نمىگويى ؟ مالك گفت درود بر تو اى امير مؤمنان و رحمت خدا و بركات او . سپاس خداى را كه انسان را از گل لجنزار بيافريد . اى امير مؤمنان ! خداوند به وسيلهء تو شكست دين را جبران كرده و مسلمانان را از پراكندگى در آورده و آتش باطل را خاموش كرده و راه درست را به وسيلهء تو نشان داده . گناه زبان گنهكار را لال مىكند و دل او را مىشكند و گناه من بسيار بزرگ است . من براى كار خود دليلى ندارم و جز بخشايش يا انتقام تو راهى نمانده است سپس اين شعر بخواند :
--> ( 1 ) . كسى كه به دروغ مدعى پيامبرى شد و كشته گرديد . ( 2 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 317 ، لسترنج ص 113 .