ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
476
معجم البلدان ( فارسى )
قومى هستند كه به سرزمين خود منسوبند و اين نام پدر ايشان نيست . منجمان گويند : ديلم در اقليم چهارم در درازاى 75 درجه و در پهناى 36 درجه و ده دقيقه قرار دارد . ديلم نيز نام آبى است از آن بنى عبس . عنتره شاعر گويد : زوراء تنفر من حياض الدّيلم - زوراء از استخرهاى ديلم نفرت دارد . حفصى دربارهء « عرمه » از سرزمين يمامه گويد : در آنجا آبى است كه آن را ديلم خوانند و دحرضان نيز همانجاست و آنها دو آبند از آن بنى حدّان پسر قريع ، پس گفتهء عنتره را به گواه آرد . حمزه در كتاب التصحيف و التّحريف از ابن انبارى نقل آرد كه : احمد پسر يحيى ثعلب گفت : بو محلم هنگامى كه يك عرب را به همراه آورده بود ، نزد احمد پسر سعيد به من گفت : اين عرب را از آن روى آوردهام تا دروغگويى اصمعى را به شما نشان دهم كه دربارهء عنتره و گفتهء : زوراء تنفر من حياض الدّيلم مىگويد : ديلم به معنى دشمنان است . اكنون شما از اين عرب بپرسيد ، پس ما پرسيديم و او پاسخ داد ديلم به معنى گودال آب است و من چند بار شترانم را بدانجا بردهام . ديماس [ د ] با سين بىنقطه در پايان . نام يك زندان حجاج در واسط است . جحدر دزد كه در آن زندانى بود چنين مىسرايد : انّ اللّيالى نحت بى فهى محسنة * لا شكّ فيه من الدّيماس و الأسد و أطلقتنى من الأصفاد مخرجة * من هول سجن شديد البأس ذى رصد كانّ ساكنه حيّا حشاشته * ميت تردّد منه السّم فى الجسد « 1 » ديماس نيز جايگاهى بلند نزديك جامع در سرزمين « عسقلان » است . كه از بالاى آن همه جا ديده مىشود . بدانجا نسبت دارد بو الحسن محمّد پسر عمر پسر عبد العزيز ديماسى . « 2 » او از بو عثمان سعد پسر عمر و از حمصى و جز ايشان از ياران بقيه پسر وليد روايت دارد . بو عيوب محمد پسر عبد اللّه پسر احمد پسر مطرّف مدينى در عسقلان از وى روايت دارد . [ 713 ] ديمرتيان [ م ] من اين واژه را به همينگونه به خامهء يحيى پسر منده ( مانده ) در « تاريخ اصفهان » ديدم كه مىگويد : محمد پسر صالح پسر محمد پسر عيسى پسر موسى ديمرتانى « 3 » از طبرانى حديث آورده ، سعيد بقّال نيز از وى حديث بر نوشته است . احمد پسر محمد بيّع نيز از او برشنود . من ( ياقوت ) گويم : گمان ندارم جز قريهاى از اصفهان باشد . ديمرت [ د م ] با راى بىنقطه و تاى دو نقطه بالا پايانين . از بخشهاى اصفهان است . بو القاسم اسماعيل صاحب بن عبّاد چنين مىسرايد : يا اصبهان سقيت الغيث من بلد * فأنت مجمع اوطارى و اوطانى ذكرت ديمرت اذ طال الثّواء بها * و أين ديمرت من اكناف جرجان « 4 » بدانجا نسبت دارد بو محمد قاسم پسر محمد ديمرتى اديب . ابراهيم پسر متّويه از او روايت دارد . ديمس [ م ] با سين بىنقطه پايانين ديهى از بخارا است . حاكم بو طاهر محمد بن يعقوب ديمسى بخارايى « 5 » او از ابو بكر محمد پسر على ابيوردى روايت دارد . بو الحسن على پسر محمد پسر حسين پسر جذّام بخارايى جذامى از وى روايت دارد . او پيرامون سال 430 در گذشت . دينار آباد [ - - - ] واژهء دينار به معنى مثقال را با واژهء آباد تركيب كردهاند . ديهى از همدان نزديك اسد آباد است . گروهى از حديث شناسان از آنجا برخاسته و به « دينارى » نسبت يافتهاند . شيرويه گويد : حسن پسر حسين پسر جعفر بو على خطيب دينار آبادى « 6 » چند بار به همدان
--> زكوه بلوچ و ز دشت سروچ * گرازان برفتند گردان لوچ همه پاك و با هديه و با نثار * به پيش سراپردهء شهريار ( 1 ) . روزگار روى نيكخواهى مرا از چنگ شير پنهان كرد و با زنجير در زندانى با ديدهبان نگاهداشت . زندانى كه ساكنان آن مانند زندگانند كه درونشان مرده و زهر در امعاء ايشان رسوخ كرده است . ( 2 ) . ش . ش : 2831 نقل از انساب 238 ، لباب 1 : 526 . ( 3 ) . ش . ش : 2648 ، از همين معجمد . ( 4 ) . اى اصفهان شاداب باشى همچون يك شهر كه تو جايگاه خوشىها و زندگى من بودى « ديمرت » را به ياد من آوردى چون بسيار در آن بودهام اكنون « ديمرت » كجا و پيرامون « جرجان » كجا ؟ ( 5 ) . ش . ش : 2997 نقل از همين معجمد . ( 6 ) . ش . ش : 825 نقل از همين معجمد .