ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

475

معجم البلدان ( فارسى )

الديره البيض [ ر ه ل ] در صعيد در باختر نيل است . و آن دو دير گردشگاه و زيستگاه بسيارى از راهبان است . ديزك [ ز ] با زاى نقطه‌دار و كاف پايانين . ديهى از سمرقند است . استخرى گويد : « ديزك » از شهرهاى « أشروسنه » است كه مرزدارى از مردم سمرقند در آنجاست و خانه‌ها و كاروانسراها براى رهگذران دارد كه ساختمانى زيبا دارد كه آن را بدر قشير ساخته است و رودخانه‌اى از آن مىگذرد . بدانجا نسبت دارد عبد العزيز پسر محمد ديزكى « 1 » ( و معرب آن ديزقى ) اندرزگر سمرقندى است او از بو بكر محمد پسر سعيد بخارايى برشنود . او در راه مكه پيش از سال 308 در گذشت . ديسان [ د ] با سين بىنقطه و الف و نون پايانين . ديهى از هرات است . ديسقه [ د س ق ] با سين بىنقطه و قاف دو نقطه بالا نام جايگاهى است . [ 711 ] در آنجا جنگى رخ داده كه نابغهء جعدى از آن چنين ياد مىكند : نحن الفوارس يوم ديسقه * المغشو الكماة غوارب الأكم « 2 » « ديسق » در زبان ايشان به معنى بيابان گسترده و سراب و استخر پر آب است . ديشان [ د ] با شين نقطه‌دار و الف و نون پايانين ديهى از مرو است . ديصا [ د ] شهركى كهنسال در سرزمين مصر كه خوره‌اى از خوره‌هاى پايين مصر بدان نسبت دارد . ديكدان [ د ى د ] به معنى همان ديگ پخت و پز است . واژه‌اى فارسى است به معنى جاى ديگ . دژى بزرگ در كرانهء دريا نزديك جزيرهء هرمز روبروى جزيرهء قيس ( كيش ) پسر عميره است كه به دژ بنى عماره شهرت دارد . به جلندى نسبت دارد و هيچ كس نمىتواند جز با نردبان يا بالابر ديگر از آن بالا رود . اين دژ تا كنون با زور گشوده نشده است . و خود ديده با نگاهى است مر آل عماره را كه از كشتىهايى از آنجا مىگذرند ده يك راهدارى مىگويند . استخرى دربارهء خاندانهاى ايرانى آن جايگاه مىگويد . يكى از ايشان آل عماره به آل جلندى معروف است و سرزمينى گسترده از آن ايشان است . داراى دههاى بسيار در كرانهء درياى فارس . هم مرز با كرمان . ايشان مىگويند كه پادشاهى خود را بر آن سرزمين پيش از حضرت موسى پسر عمران مىدانند . و اين آيه را كه « 3 » در پى ايشان پادشاهى بود كه از هر كشتى چيزى به زور مىگرفت را همين جلندى مىدانند . و ايشان گروهى از قبيلهء « عضد » يمن هستند كه تا به امروز نيز نيرومند مىباشند و دار و دسته‌اى دارند كه دولت نمىتواند با ايشان با زور در آيد . ديده‌بانى اين دريا و راهدارى آن و ده يك راهدارى از آن ايشان است . عمر ليث ( صفّارى ؟ ) با حمدان پسر عبد اللّه پسر حارث كه از ايشان بود در افتاد و كارى نتوانست كرد تا ناگزير شد از عمو زادهء خود عبّاس پسر احمد پسر حسن كه « رمّ كاريان » به دو نسبت دارد و از خاندان جلندى است كمك گيرد . ايشان تا كنون نيز نيروى بازدارنده دارند . ديلمان « 4 » [ د ل ] شايد نسبت به ديلم و شايد جمع آن به دستور زبان فارسى باشد . ديهى از اصفهان در بخش گرگان است . بدانجا نسبت دارد بو محمد عبد اللّه پسر اسحاق پسر يوسف ديلمانى . « 5 » او از پدرش روايت مىكند . بو عمر پسر حكم مندلى از وى روايت دارد . ديلمستان [ د ل م ] ديهى است نزديك شهر زور با فاصلهء نه فرسنگ راه كه به روزگار خسروان هرگاه ديلميان مىخواستند براى تاخت و تاز بروند پايگاه خود را در اينجا مىساختند و اساس خود را در آن مىنهادند . و از آنجا به تاخت و تاز مىپرداختند . [ 712 ] و پس از پايان تاخت و تاز بدانجا و به خانه‌هاى خود باز مىگشتند . ديلمى [ د ل ] اصمعى به هنگام ياد كردن كوههاى مكّه گويد : كوه « شيبه » به كوه ديلمى پيوسته است و آن كوهى مشرف بر « مروه » مىباشد . ديلم « 6 » [ د ل ] واژهء ديلم به معنى مرگ و نيز به معنى دشمنان و نيز به معنى مورچگان متوسط آمده است . و ديلم « 7 » به گفته برخى از مؤلفان

--> ( 1 ) . ش . ش : 1538 نقل از انساب 237 ، لباب 1 : 523 . ( 2 ) . ما سواران در روز ديسقه آستينها را پيچيده بوديم . ( 3 ) . وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً . ( 4 ) . لسترنج ص 188 . ( 5 ) . ش . ش : 1589 جرجانى از انساب 193 و 238 ، لباب 1 : 524 . ( 6 ) . قزوينى . آثار ع ص 33 ، جهانگير ص 389 ، مراد ج 2 ص 67 ، بو الفدا - آيتى ص 664 ، لسترنج ص 186 فهرست اعلام . ( 7 ) . فردوسى دربارهء ديلمستان چنين مىسرايد : سپاهى بيامد ز هر كشورى * ز گيلان و از ديلمان لشكرى