ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
466
معجم البلدان ( فارسى )
فى دير مرجرجس و قد نفح ال - * - فجر علينا ارواح زهرته و فى بميعاده و زورته * و كنت أوفى له بذمّته « 1 » دير مرجرجيس « 2 » [ د ر م ج ] در بالاى شهر « بلد » است و سه فرسنگ از جزيرهء ابن عمر فاصله دارد و بيش از آن از بلده بر بالاى كوهى بلند است كه از چندين فرسنگ ديده مىشود و دم دروازهء آن درختى است كه ميوهاى ناشناس مانند بادام خوش مزه دارد و پرندگانى در زمستان و تابستان به نام زرزور بسيار دارد . و هيچ شكارچى توان شكار آنها را ندارد . و شبانگاه مارهاى بسيار دارد كه شب روان را به خطر مىاندازند . اين گفتهء خالدى است . دير مرحنّا [ د ر م ح ن نا ] ديرى است در مصر در كرانه « بركة الحبش » ميان آنجا و فسطاط نزديك رود نيل و در كنار آن باغستانها و ساختمانى هست بر ستونهاى سنگ رخام زيبا و خوش تراش كه آن را تميم پسر معزّ ( اسماعيلى ) ساخته است . نزديك اين دير چاهى است كه « بيرمماتى » خوانده مىشود . يك درخت « جمّيز » كنار آن است كه مردم براى گردش گرد آن فرا آيند . و آنجا زيبا و خوش آب و هوا بويژه هنگام مدّ نيل و پر شدن بركه گردشگاهى نيكو مىشود . ابن عاصم دربارهء آن چنين سروده است : عرّج بجميزة العرجا مطيّاتى * و سفح حلوان و المم بالتّويثات و المم بقصر ابن بسطام فربّتما * سعدت فيه بأيّامى و ليلاتى و اقرأ على دير مرحنّا السّلام فقد * ابدا تذكره منّى صبا باتى و بركة الحبش اللّاتى ببهجتها * ادركت ما شئت من لهوى و لذّاتى كأنّ اجبالها من حولها سحب * تقشّعت بعد قطر عن سماوات كأنّ أذناب ما قد صيد فيه لنا * من ابرميس ورأى بالشّبيكات أسنّة خضبت اطرافها بدم * او رشّح نزعوه من جراحات [ 699 ] منازلا كنت أغشيها و أطرقها * و كنّ قدما مواخيرى و خاناتى « 3 » اميّه پسر صلت معرّى دربارهء دير مرحنّا چنين مىسرايد : يا دير مرحنّا لنا ليلة * لو شريت بالنّفس لم تبخس بتنا به فى فتية أعربت * آدابهم عن شرف الأنفس و اللّيل في شملة ظلماءه * كأنّه الرّاهب فى البرنس يشربها صهباء مشمولة * تغنى عن المصباح فى الحندس و هى اذا نفّر عن دنّها * أذكى من الرّيحان فى المجلس يسعى بها أهيف طاوى الحشا * يرفل فى ثوب من السّندس تجنيك خدّاه و ألحاظه * نوعين من ورد و من نرجس قد عقد المئزر من خضره * على قضيب البانة الأملس
--> ( 1 ) . پرندگان بىزبان به آواز خوانى پرداختند و سرماى زمستان دامن خود را جمع كرد . بهار و گل و عيش با گناه آغاز شد . چقدر خوش است وصال در اين وقت اگر به نيش زهر آلود هجران گرفتار نشوم . مانند شراب صافى است و انسان را از نزاع باهوش رها مىكند . با دورى او هميشه در كشاكش بودم و عشق او در دل من جاى دارد . در « دير مرجرجس » صبح دميده است و گلها به روى ما شكفتهاند . او به وعدهء خود وفا كرده و آمده است . من هم وفادارتر از او مانده بودم . ( 2 ) . قزوينى . آثار ع ص 372 ، جهانگير ص 438 ، مراد ج 2 ص 131 . ( 3 ) . چارپايان مرا به طرف « جمّيزه » بالابر و به طرف دامنهء « حلوان » برو و به درختهاى توت نزديك شو تا كنار كاخ ابن بسطام شو كه روزگار خوبى را در آنجا گذراندهام . درود مرا به دير مرحنّا برسان و جوانىهايى را كه در آنجا گذراندم استخر حبش را با زيبايىهايش و لذّتهايى كه در آن بردم و بازىهايى كه كردم به ياد او بياور . كوهها در پيرامون آن همچون ابرهاى سياهند كه به آسمان چسبيده . شكارهايى كه كرديم در آنجا افتاده ، نيزههاى خونين از شكارها و زخم آن شكارها هنوز تازه است . به اتاقهاى آنجا كه آمد و شد مىكردم و پناهگاه من بودند . بيتهايى از اين قطعه در چ ع 2 : 674 - 675 بگذشت .