ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
467
معجم البلدان ( فارسى )
يفعل فى الشّرب بألحاظه * اضعاف ما يفعل بالأكؤس « 1 » دير مرقس [ د ر م ق ] از بخشهاى « جزر » در پيرامون حلب . حمدان پسر عبد الرّحيم آن را در شعر چنين ياد مىكند : الا هل الى حثّ المطايا اليكم * و شمّ خزامى حربنوش سبيل و هل غفلات الدّهر فى دير مرقس * تعود و ظلّ اللّهو فيه ظليل اذا ذكرت لذّاتها النّفس عندكم * تلاقى عليها وجدة و عويل بلاد بها أمسى الهوى غير انّنى * أميل مع الأقدار حيث تميل « 2 » دير مرعبدا [ د ر م ع ] در « ذات الأكيراح » از بخشهاى حيره است و به مر عبدا پسر حنيف پسر وضّاح لحيانى نسبت دارد و همان دير ابن وضّاح است . دير مرماجرجس [ د ر م ج ج ] ديرى است در بخشهاى مطيره . بو طيّب قاسم پسر محمد نميرى كه دوست ابن معتز بود ، شعر زير را به نقل از شابشتى كه آن را همراه « مرجرجس » ياد كرده آورده است و شايد هر دو يكى باشد : نزلت بمر ماجرجس خير منزل * ذكرت به ايّام لهو مضين لى تكنّفنا فيه السّرور و حفّنا * فمن أسفل ياتى السّرور و من عل [ 700 ] و سالمت الأيّام فيه و ساعدت * و صارت صروف الحادثات بمعزل يدير علينا الكأس فيه مقرطق * يحثّ به كاساته ليس يأتلى فيا عيش ما أصفى و يا لهودم لنا * و يا وافد اللّذّات حيّيت فانزل « 3 » دير مرمارى « 4 » [ د ر م ] از بخشهاى سامره نزديك پل وصيف . آباد و داراى راهبان بسيار بود و جايگاه مردم خوشگذران . فضل پسر عباس پسر مأمون دربارهء آن چنين مىسرايد : أنضيت فى سرّمن رآخيل لذّاتى * و نلت منها هوى نفسى و حاجاتى عمّرت فيها بقاع اللّهو منغمسا * في القصف ما بين أنهار و جنّات بدير مرمار اذ نحيى الصّبوح به * و نعمل الكأس فيه بالعشيّات بين النّواقيس و التّقديس آونة * و تارة بين عيدان و نايات و كم به من غزال أغيد غزل * يصيدنا باللّحاظ البابليّات « 5 » شابشتى گويد : دير قنّى را دير مرمارى نيز نامند . دير مرماعوث [ د ر م ] در كرانهء باخترى فرات گردشگاهى است . ليكن آبادانى پيرامون آن اندك است و عربها آن را پاسدارى مىكنند . و
--> ( 1 ) . اى دير مرحنّا ما در آنجا شبى گذرانديم كه اگر آن را به جان بخرم ارزش دارد در آنجا در ميان جوانان مؤدب و خوش اخلاق شبى را گذراندم . و در تاريكى شب همچون راهب برنس پوشيده . يك طرف مى زلال در جام كه از چراغ ما را بىنياز مىكند و همين كه از خمره بيرون مىآيد عطرش تمام اتاق را پر مىكند . سرو اندامى زيبا آن را به دست گرفته با پيراهنى « سندسين » . گونههاى زيبايش و چشمكهاى دلربايش دو گونه گل نرگس را به ياد مىآورد . لنگى كه بر كمر بسته روى پاهاى نازك و صاف او را پوشانيده . چشمكهايش بيش از مى در جام مستى آور است . ( 2 ) . آيا با چارپايانمان مىتوانيم به آنجا بازآييم و گل خر بنوش را ببوييم . آيا باز هم با چشم پوشى روزگار باز هم به « دير مرقس » مىرسيم و در سايهء شوخىهاى آن باز مىگرديم . هرگاه لذّتهاى آنها به ياد مىآيد ما را به وجد مىآورد هر چند جايگاهى كه عشق در آنجا بومى است ولى من هميشه با جريان قضا و قدر پيش مىروم . نخستين بيت اين قطعه در چ ع 2 : 233 : 18 بگذشت . ( 3 ) . در دير مرماجرجس به بهترين شيوه فرود آمدم و از روزگار خوشگذرانيهاى جوانى به خاطر آوردم . از زمين و آسمان خوشى بر من فرود مىآمد . همهء دشواريها بر كنار شده بود . جامهاى لبالب مىنوشيدم و مىگفتم اين خوشى را ادامه دار . اى بر آورندهء لذّتها آن را ادامه ده ! ( 4 ) . ن . ك : لسترنج ص 39 - 40 و واژههاى دير قنى . ( 5 ) . در سرّ من رآ خوشگذرانيها را انجام دادم و به آرزوهايم رسيدم . خانههاى لهو را آباد كردم و در ميان درختها و جويها در آميختم . در دير مرمارى تا صبح زنده دارى مىكرديم و جام مى را دست به دست مىداديم گاه ميان نواختن ناقوس و آهنگ نماز بامدادان و زمانى همراه با نواختن عود و نى بوديم . چقدر آهوان گردن بلورين ما را با چشمكهاى بابليشان شكار مىكردند .