ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
459
معجم البلدان ( فارسى )
بالله يا قسّيس يا با قنّا * متى رأيت الرّشا الّا غنّى متى رأيت فتيتى تحنّا * آه اذا ما ماس أو تثنّى أسات اذ احسنت فيك الظّنّا « 1 » همچنين مىسرايد : و كم وقفة فى دير قنّى وقفتها * أغازل ظبيا فاتر الطّرف أحورا و كم فتكة لى فيه لم أنس طيبها * أمتّ به حقّا و أحييت منكرا أغازل فيه شادنا أو غزالة * و أشرب فيه مشرق اللّون أحمرا « 2 » دير قنّسرى « 3 » [ د ر ق ن ن ] در كرانهء خاورى فرات در بخشهاى جزيره ( كردستان ) و ديار مضر روبروى « جرباس » و « جرباس » در كرانهء شامى فرات است . ميان اين دير و « منبج » چهار فرسنگ و ميان آن و « سروج » هفت فرسنگ است و آن ديرى بزرگ است كه به روزگار آبادانيش سيصد و هفتاد راهب در آن زندگى مىكردند . و در هيكل ( محراب آن ) چنين ديده شده است . [ 689 ] ايا دير قنّسرى كفى بك نزهة * لمن كان بالدّنيا يلذّ و يطرب فلا زلت معمورا و لا زلت آهلا * و لا زلت مخضرّا تزار و تعجب « 4 » دير قوطا [ د ر ] در « بردان » از بخشهاى بغداد . در كرانهء دجله ميان بغداد و بردان نزهتگاهى است با باغها و كشتزارهاى بسيار . عبد اللّه پسر عباس پسر فضل پسر ربيع دربارهء آن چنين مىسرايد : يا دير قوطا لقد هيّجت لى طربا * أزاح عن قلبى الأحزان و الكربا كم ليلة فيك واصلت السّرور بها * لمّا وصلت به الأدوار و النّحبا فى فتية بذلوا فى القصف ما ملكوا * و أنفقوا فى التّصابى العرض و النّشبا و شادن ما رأت عينى له شبها * فى النّاس لا عجما منهم و لا عربا اذا بدا مقبلا ناديت واطربا * و ان مضى معرضا ناديت واحربا اقمت بالدّير حتّى صار لى وطنا * من أجله و لبست المسح و الصّلبا و صار شمّاسه لى صاحبا و أخا * و صار قسّيسه لى والدا و أبا « 5 » دير قيّاره « 6 » [ د ر ق ى يا ر ] از آن فرقهء يعقوبيان « 7 » است در چهار فرسنگى موصل در كرانهء باخترى دجله و مشرف بر آن و از كارگزارى « حديثه » به شمار است . « عين القار » پايينتر از آن است كه چشمهاى آب گرم در آن فوران مىكند و به دجله مىريزد و ما پيش از اين آن را در حمامها ( گرمابهها ) ياد كرديم . همراه آب از آنجا قير نيز بيرون آيد و تا وقتى كه قير در آب است نرم باشد و چون از آب دور شود و
--> ( 1 ) . اى جايگاه خوش گذرانى در دير قنّى دل من در آرزوى آن بت توست . خوشا روزگارى كه در آنجا بوديم از زيبايىهاى تو لذّت مىبرديم روزگارى كه بهتر از آن نديديم . مىخوابيديم و بر مىخاستيم و دوباره همچنين همين كه خمرهاى تهى مىشد خمرهاى ديگر را پايين مىآورديم ، به حدى كه ما را ديوانه مىپنداشتند . هر كار مىخواستيم مىكرديم . با شاخههاى نرم آنجا هر گونه رفتار مىكرديم . بهترين مخلوقات خدا در گفت و شنود و نوازندگى عود و آوازخوانى بودند . تو را به خدا اى كشيش « قنّى » كدام وقت از جوان آواز خواستهاى و او نخوانده است ؟ و هر وقت خواستهاى خم نشده . من بد كردم كه به شما خوش بين بودم . ( 2 ) . چه كارها كه در دير « قنى » انجام دادم . با آهوان خمار چشم غزلهاى عشقى مبادله كردم كارهايى كه لذّتش فراموش شدنى نيست انجام دادم . حقى را باطل و باطلى را انجام دادم با آهوان نر و ماده مغازله كردم . شرابهاى سرخ فام نوشيدم . ( 3 ) . ياقوت قنس و قنسرى را به معنى پير سالمند دانسته است . چ ع 4 : 185 : 7 . ( 4 ) . اى دير « قنّسرى » زيبايى تو براى كسى كه بخواهد در دنيا لذت برد و خوش گذرانى كند بسنده است . پس هميشه با راهبانت آباد باشى و هميشه سر سبز و زيارتگاه و شگفت آور ديدار كنندگان باشى . ( 5 ) . اى دير « قوطا » خوشى مرا به هيجان آوردى و اندوه را از دلم دور كردى . چه شبها كه با خوشى در آنجا گذرانديم و به پايكوبى پرداختم با جوانان هر گونه گناه مرتكب شديم و هر گونه بچّهاى را نشان دادهايم . چه جوانانى كه چشم مانند ايشان را در ميان مردم از عجم و عرب نديده بود . وقتى مىآمد خوش آمد مىگفتم و وقتى مىرفت اندوهگين بودم . آنقدر در آن دير ماندم تا خانهء من شد . لباس ايشان نيز پوشاك من شد و كشتى پوشيدم و صليب بستم . شمّاس دير برادر من و كشيش دير پدر من شده بود . ( 6 ) . قزوينى . آثار . ع ص 371 ، جهانگير ص 436 ، مراد ج 2 ص 129 . ( 7 ) . فرقهاى مسيحى برابر ملكيان در قرنهاى آغازين اسلام . مسيحيان ملكى از كليساى بيزانس پيروى مىكردند و يعقوبيان از كليساى شرقى و نسطوريان مسيحيان شرقى از يعقوبيان . پس نسطوريان به مسيحيان ايران گفته مىشد و نسطوريان در بيزانس مورد اتهام دست نشاندگى ايران بودند .