ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
453
معجم البلدان ( فارسى )
صداى پاى اسبان و سپاهيان را شنيدند كه به جاى خود بازمىگشتند . پس مطمئن شدند . و برخى از ايشان به ديگران پيشنهاد كردند كه ما دستهاى كشيش را ببنديم و هر يك از ما با يكى از دوشيزگان بخوابد . و بامدادان پراكنده به شهر بازگرديم . و ما نيز به شمار زنانى بوديم كه ايشان را دوشيزه مىپنداشتيم . پس ما اين كار را كرديم و تازه فهميديم كه همهء آن زنان بيوه بودند و كشيش كار آنها را ساخته بود . پس يكى از ما چنين سرود : و دير العذارى فضوح لهنّ * و عند القسوس حديث عجيب خلونا بعشرين صوفيّة * و نيك الرّواهب امر غريب اذا هنّ يرهزن رهز الظّراف * و باب المدينة فجّ رحيب لقد بات بالدّير ليل التّمام * أيور صلاب و جمع مهيب سباع تموج و زاقولة * لها فى البطالة خطّ رغيب و للقسّ حزن يهيض القلوب * و وجد يدلّ عليه النّحيب و قد كان عيرا لدى عانة * فصبّ على العير ليث هبوب « 1 » شابشتى گويد : دير العذارى در پايين « خطيره » در كرانهء دجله است . و آن ديرى زيبا در ميان باغها است . او مىگويد : در بغداد نيز ديرى به نام دير العذارا هست كه در محلهء نصارا در كنار نهر الدّجاج است . و از آنش بدين نام خوانند كه سه روز در سال روزه مىگيرند . كه پيش از روزهاى روزهء بزرگ است و آن را روزهء دوشيزگان ( صوم العذارا ) خوانند . و هنگامى كه روزه به پايان مىرسد در دير گرد مىآيند و قربانى مىكنند و اين بسيار زيبا است . او مىگويد در حيره نيز يك دير العذارا است و همچنين يك دير العذارا در باغستانهاى بيرون حلب هست . و اكنون در آنجا ديرى ديده نمىشود شايد در گذشته چنين ديرى بوده است . دير عسل [ د ر ع س ] در كرانهء باخترى رودخانهء نيل مصر در بخش صعيد است كه ديرى زيبا [ 681 ] و شگفت انگيز و نزهتگاه و پر از راهبان است . دير علث [ د ر ع ] گروهى پندارند كه همان دير العذارا مىباشد . شابشتى گويد : « علث » نام ديهى در كرانهء خاورى دجله نزديك خطيره در پايين سامرّا است و اين دير كه سوار بر دجله است ، از زيباترين ديرها و بهترين آنهاست . و هيچگاه از گناهكاران خالى نيست . جحظه برمكى دربارهء آن چنين مىسرايد : يا طول شوقى الى دير و مسطاح * و السّكر ما بين خمّار و ملّاح و الرّيح طيبة الأنفاس فاغمة * مخلوطة بنسيم الورد و الرّاح سقيا و رعيا لدير العلث من وطن * لا دير حنّة من ذات الأكيراح ايّام ايّام لا أصغى لعاذلة * و لا تردّ عنانى جذبة اللّاح « 2 » و اين شعر نشان مىدهد كه شاعر دير العذارا را خواسته و از زنان آن ياد مىكند . و نيز چنين مىسرايد : ايّها الحاذفان بالله جدّا * و اصلحا لى الشّراع و السّكانا بلّغانى هديتما البردانا * و انزلا لى من الدّنان دنانا و اعدلا بى الى القبيصة الزّه - * - راء حتّى أفرّج الأحزانا فاذا تممت حولا تماما * فاعدلا بى الى كروم أوانا و احططا لى الشّراع بالدّير بالعل - * - ث لعلىّ أعاشر الرّهبانا و ظباء يتلون سفرا من الأن - * - جيل باكرن سحرة قربانا لابسات من المسوح ثيابا * جعل اللّه تحتها اغصانا
--> ( 1 ) . دير العذارا رسواست . و كشيشهايش گفتگو بر انگيز . ما با بيست زن صوفى در آنجا آميختيم . آميزش با راهبه مزهاى ديگر دارد . آنها ظريف مىجنبند و دروازهء شهرشان باز است . يك شب كامل در دير ، نركيها سخت راست شده بود شيرها به جنبش افتاده بودند . و كشيش اندوهگين نشسته بود و آه مىكشيد . . . ( 2 ) . چقدر به درازا كشيد شوق من از دورى دير و خوابگاه آنجا و مستى و خمار ماهرويان آنجا . هواى خوش و بهشتى آن آميخته با بوى گل آن شاداب باد . دير « علث » و جايگاهش نه دير حنّه در « ذات الاكيراح » چه روزگارى كه من گوش به ناهين از منكر نمىدادم . و هيچ فشارى عنان اسب مرا بازنمىگرداند .