ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

454

معجم البلدان ( فارسى )

خفرات حتّى اذا دارت الكأ * س كشفن النّحور و الصّلبانا « 1 » دير علقمه [ د ر ع ق م ] در حيره است و به « علقمه » پسر عدى پسر رميك پسر ثوب پسر اسس پسر ربّى پسر نمارة پسر لخم نسبت دارد . و عدى پسر زيد عبادى دربارهء آن چنين مىسرايد : نادمت فى الدّير بنى علقما * عاطيتهم مشمولة عندما كأنّ ريح المسك من كأسها * اذا مزجناها بماء السّما علقم ما بالك لم تأتنا * اما اشتهيت اليوم ان تنعما [ 682 ] من سرّه العيش و لذّاته * فليجعل الرّاح له سلّما « 2 » دير عمان « 3 » [ د ر ع ] در بخشهاى حلب . معنى سريانى اين واژه « دير گروهى » است . حمدان پسر عبد الرّحيم حلبى دربارهء آن چنين مىسرايد : دير عمان و دير سابان * هجن غرامى و زدن اشجانى اذا تذكّرت منهما زمنا * قضّيته فى عرام ريعانى « 4 » بو فراس پسر بو الفرج بزاعى هنگامى كه بر اين دير گذشت ناگهان چنين سرود : قد مررنا بالدّير دير عمانا * و وجدناه داثرا فشجانا و رأينا منازلا و طلولا * دارسات و لم نر السّكّانا و أرتنا الآثار من كان فيها * قبل تفنيهم الخطوب عيانا فبكينا فيه و كان علينا * لا عليه لمّا بكينا بكانا لست أنسى يا دير وقفتنا * فيك و ان أورثتنى النّسيانا من اناس حلوك دهرا فخلّو * ك و أمسوا قد عطّلوك الانا فرّقتهم يد الخطوب فأصبح - * - ت خرابا من بعدهم أسيانا و كذا شيمة اللّيالى تميت * الحىّ منّا و تهدم البنيانا خربا ما الّذى لقينا من الدّه - * - ر و ما ذا من خطبها قد دهانا نحن فى غفلة بها و غرور * و ورانا من الرّدى ما ورانا « 5 » دير عمرو [ د ر ع ] نام كوهستانى است در قبيلهء « طىّ » نزديك ده ايشان كه « جوّ » نام دارد . زهير چنين مىسرايد : لئن حللت بجوّ فى بنى أسد * فى دير عمرو و حالت بيننا فدك ليأتينّك منّى منطق قذع * باق كما دنّس القبطيّة الودك « 6 »

--> ( 1 ) . اى دوستان شما را به خدا بادبان را پايين بكشيد . به من بگوييد كه آيا به « بردان » رسيده‌ايم ؟ مرا به دكّان خمره داران برسانيد و از آنجا به باغچهء گلزار آنجا برويم تا اندوه خود را برون ريزم . بعد از يك سال مرا به تاكستان « عوانا » ببريد . بادبان را در دير علت پايين بكشيد . تا با راهبان آنجا در آميزم . آهوانى كه با آوازشان انجيل مىخوانند . پيراهنهايى پوشيده‌اند كه خداوند به زير آن بوته گل نهاده است . با پوششند و ليكن پس از گردش جامها دامن‌ها پس رفته . . . شعر سوم اين قطعه در چ ع 4 : 34 : 23 نيز ديده مىشود . ( 2 ) . در اين دير من با خانوادهء علقمه آشنا شدم . بوى مشك از جامهايشان بر مىخاست . اى علقم چرا به نزد ما نمىآيى ، آيا از خوشى بيزار هستى ؟ كسى كه زندگى را خوش دارد بداند كه شراب پلكان آن است . ( 3 ) . در متن عربى معجمد دير عمان است ليكن لسترنج در ص 44 از « دير عمال » در پيرامون واسط گفتگو دارد . قزوينى و بو الفداء عمان را دارند و نه عمال . ( 4 ) . دير عمان و دير سابان عشق مرا تحريك كرده و مرا بر افروخته است هرگاه به ياد مىآورم چه روزگار جوانى را در آنجا گذراندم . ( 5 ) . من بر دير عمانا بگذشتم . آن را ويرانه ديدم و اندوهناك شدم . خانه‌هاى ويران شده آن مندرس شده و از ساكنانش خبرى نبود . آن آثار نشان مىداد كه در اينجا مردمى بودند . ما گريستيم ، گريهء ما براى خودمان بود نه بر آنها . اى دير من زيستن خود را در آنجا فراموش نمىكنم هر چند پير و فراموشكار شده‌ام . مردمى كه در تو زندگى كردند و رفتند و روزهاى تو را باطل كردند . دست روزگار ايشان را پراكنده كرد پس تو ويرانه ماندى اين رفتار روزگار است . زنده‌هاى ما را مىكشند و ساختمانهاى ما را ويران مىكنند چه ويرانه‌هايى كه ديديم و چه بدبختيهايى كه تحمل كرديم . ما در غفلت و غرور هستيم و نمىدانيم كه پشت سر ما چه خواهد بود . ( 6 ) . اگر در « جوّ » بنى اسد در دير عمر باشى « فدك » ميان ما فاصله خواهد بود و سخنان تلخ از من به تو خواهد رسيد و مرا زشت خواهد كرد . چنان كه چربى يك قبطى را زشت خواهد كرد . اين قطعه شعر دو بيتى در چ ع 3 : 858 : 17 - 18 دربارهء « فدك » ياد شده است .