ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
445
معجم البلدان ( فارسى )
نيست . عقيل تيرى به كمان گذاشته به طرف او پرتاب كرد و ساق پاى او را زخم كرد و به طرف جربا تاخت و پاى شترش را شكست و جربا را بر شتر جثامه سوار كرد و او را با شتر پا شكستهء جربا بر جا نهاد و گفت اگر از بدگويى قبيلهء مرّه باك نداشتم تو را زنده نمىگذاشتم . پس به سوى قبيلهء خود برگشت و به جربا گفت : مبادا دربارهء جثامه خبرى به قبيله بدهى و زخم او را غير طاعون بنامى كه تو را خواهم كشت . پس چون به مردم ابير كه از بنى فتين هستند رسيدند ، عقيل از كارى كه با جثامه كرده بود پشيمان شد . پس به ايشان گفت آيا بچه شتر پا شكستهاى مىخواهيد ؟ گفتند آرى . گفت : پس دنبال اين كاروان برويد . ايشان بيرون آمدند به راه افتادند تا به جثّامه رسيدند كه خون بسيار از او رفته بىحال بود . او را برداشته و بچه شتر را تكه تكه كرده ميان خود تقسيم كردند . و جثامه را به خانه برده معالجه نمودند تا بهبود يافت . و به قبيلهء خود بازگشت و چون به ايشان نزديك شد چنين سرود : أ يعذر لاحينا و يلحين فى الصّبى * و ما هنّ و الفتيان الّا شقايق « 1 » [ 669 ] پس خويشان به او گفتند : تو تازه از زخمى كه پدر بر تو وارد كرد بهبود يافتهاى چرا با كارى دوباره او را ناخرسند مىكنى . از اين كار دست بردار ! مبادا زخمى بدتر از اين بر تو زند . جثامه پاسخ داد احساسى بود كه بر زبانم جارى شد . سواران هنگام راهپيمايى آواز مىخوانند . دير سعيد [ د ر س ] « 2 » در باختر موصل نزديك دجله با ساختمانى زيبا كه زمينى گسترده است و پيرامون آن خانههاى راهبان مىباشد . و اين در كنار تلّى است به نام تل بادع كه در بهاران از گل و گياه پوشيده مىشود . در اين جايگاه جنگى ميان مونس « 3 » خادم و خاندان حمدان رخ داد كه در آن داوود پسر حمدان به سال 320 كشته شد . اين دير به سعيد پسر عبد الملك پسر مروان نسبت دارد كه عمارت موصل در زمان پدرش با او بود و چون بيمار شد و به وسيلهء پزشك خود كه سعيد نام داشت بهبود يافت به پزشك گفت چيزى از من بخواه . پس سعيد پزشك گفت مىخواهم ديرى در بيرون موصل بسازم . پس زمين براى آن به من ببخش و خليفه همين كار كرد ؛ و او ساخت . خالدى گويد اين سخن درست نيست زيرا كه سه راهب نصرانى صد سال پيش از اسلام از موصل مىگذشتند و آن سرزمين ايشان را پسند افتاد و هر يك ديرى براى خود در آنجا ساختند . نام ايشان و نام اين سه راهب چنين بود . سعيد ، قنّسرين و ميخاييل . و اين سه جايگاه به نام ايشان مانده است كه نزديك يكديگر هستند . نصرانيان پندارند كه خاك دير سعيد خاصيّتى دارد كه زهر عقرب را از ميان ببرد . و اگر از خاك اين دير در خانهاى بپاشند كژدمها بميرند . دير سليمان [ د ر س ل ] در مرز نزديك « دلوك » و مشرف بر چمنزار عين با بهترين هوا و نزهتگاه است . بو الفرج گويد : جعفر بن قدامه به من خبر داد هنگامى كه ابراهيم بن مدبر پس از مغضوب شدن دوباره روى كار آمد و مرزهاى جزيره را به دست گرفت ، بيشتر روزگار امارت خود را در منبج تا بخشهاى « دلوك برعبان » مىگذرانيد . و در منبج كنيزكى به نام غادر كه معشوق او بود ؛ نشانده بود . پس زمانى كه به ديرى از كوهستانهاى دلوك معروف به دير سليمان كه از بهترين نزهتگاههاى آن سرزمين است رفته غذايى سبك خواست و پس از خوردن و نوشيدن دوات و كاغذ خواسته چنين نوشت : ايا ساقيينا وسط دير سليمان * اديرا الكؤوس فانهلانى و علّانى [ 670 ] و خصّا بصافيها ابا جعفر اخى * فذا ثقتى دون الأنام و خلصانى و ميلابها نحو ابن سلّام الّذى * اودّ و عودا بعد ذك لنعمان و عمّا بها النعمان و الصّحب انّنى * تنكّرت عيشى بعد صحبى و اخوانى و لا تتركا نفسى تمت بسقامها * لذكرى حبيبى قد سقانى و غنّانى ترحّلت عنه عن صدود و هجرة * فاقبل نحوى و هو باك فأبكانى و فارقته و اللّه يجمع شملنا * بلوعة محزون و غلّة حرّان و ليلة عين المرج زار خياله * فهيّج لى شوقا و جدّد أحزانى « 4 » فأشرفت اعلى الدّير انظر طامحا * بألمح آماق و أنظر انسان
--> ( 1 ) . آيا دو كودك لاحين و يلحين جز دو برادر نيستند ؟ ( 2 ) . آثار قزوينى ع ص 370 ، جهانگير ص 435 ، مراد ص 127 . ( 3 ) . سردارى از سپاه مقتدر عباسى ( 295 - 320 ) . ( 4 ) . اين بيت در چ ع 4 : 656 : 4 نيز آمده است .