ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
446
معجم البلدان ( فارسى )
لعلىّ ارى ابيات منبج رؤية * تسكّن من وجدى و تكشف أشجانى فقصّر طرفى و استهلّ بعبرة * و فدّيت من لو كان يدرى لفدّانى و مثّله شوقى اليه مقابلى * و ناجاه عنّى بالضّمير و ناجانى « 1 » دير سمالو [ د ر س ] در رقّهء شمّاسيّه بغداد در پشت بردان واقع است . روبروى آن نهر خالص و نهر مهدى جريان دارد . بلاذرى در كتاب فتوح گويد : رشيد به سال 263 بر مردم « سمالو » بتاخت و ايشان براى ده خانواده كه « فومس » در ميان ايشان بود امان نامه خواستند به شرط اينكه فرقى ميان ايشان نگذارد . رشيد پذيرفت . پس ايشان را به بغداد برده در باب شماسيه جاى دادند . و ايشان آنجا را به نام خود سمالو خوانده صاد را به سين تبديل كردند و در آنجا ديرى به همين نام ساختند كه ديرى استوار با راهبان بسيار است . و پيش روى آن بيشهء نيزار كه جايگاه پرندگان است مىباشد . احمد پسر عبيد اللّه بديهى چنين مىسرايد : هل لك فى الرّقّة و الدّير * دير سمالو مسقط الطّير « 2 » و نيز گويد : الدّير دير سمالو للهوى و طر * بكر فانّ نجاح الحاجة البكر اما ترى الغيم ممدودا سرادقة * على الرّياض و دمع المزن ينتثر و الدّير فى لبس شتّى مناكبه * كانّما نشرت فى أفقه الحبر تألّفت حوله الغدران لامعة * كما تألّف فى افناءه الزّهر [ 671 ] اما ترى الهيكل المعمور فى صور * من الدّما بينها فى انسه صور « 3 » دير سمعان « 4 » [ د ر س س ] به فتح و كسر سين هر دو آمده است . ديرى است در پيرامون دمشق « 5 » در زمينى خوش آب و هوا داراى باغها و نزديك آن كاخها و خانهها است . گور عمر بن عبد العزيز « 6 » نيز در آنجاست . برخى از شاعران در عزاى عمر بن عبد العزيز چنين مىسرايند : قد قلت اذ أودعوه التّرب و انصرفوا * لا يبعدنّ قوام العدل و الدّين قد غيّبوا فى ضريح التّرب منفردا * بدير سمعان قسطاس الموازين من لم يكن همّه عينا يفجّرها * و لا النّخيل و لا ركض البراذين « 7 » چنين گويند كه روزى پير صاحب دير هنگام بيمارى بر عمر عبد العزيز در آمد و ميوهاى براى او هديه آورد پسر عمر بهاى ميوه را پرداخت و خداوند دير از گرفتن بها خوددارى كرد . پس از اصرار عمر پذيرفت . پس عمر گفت اى خداوندگار دير شنيدهام شما مالك اين دير هستى . ديربان گفت آرى . عمر گفت از تو مىخواهم به اندازهء يك گور از زمين آن به من بفروشى . ديربان بگريست و زمينى را كه خواسته بود به او بفروخت و عمر در آنجا به خاك شد و اكنون جايش دانسته نيست . كثير چنين مىسرايد : سقى ربّنا من دير سمعان حفرة * بها عمر الخيرات رهنا دفينها
--> ( 1 ) . اى دو ساقى دير سليمان جامها را بگردانيد و مرا بالا و پايين اندازيد . از دردهاى مى بويژه به برادرم بو جعفر برسانيد كه مورد اعتماد من است سپس به نزد ابن « سلّام » ببريد كه وعدههايى براى نعمان داده است و به خود نعمان و يارانش نيز بدهيد كه من بعد از ياران ، خودم را نيز فراموش كردهام . مگذاريد من با دردهايم و آرزوى محبوبم بميرم . او برايم آواز خواند و مرا مىنوشانيد . از او دور شدم با موانع هجران امّا او گريان به سوى من آمد و مرا گرياند . ما جدا شديم مگر خدا ما را دوباره به هم برساند . در شب « عين مرج » به خيال او رفتم ، شوق و اندوه من تشديد شد . از بالاى دير با چشم آرزومند و تيز بين انسانى مىنگريستم شايد خانههاى منبج را از دور ببينم و شور دل من آرامش گيرد امّا سوى چشمم بدانجا نرسيد ، تا از هيجانم بكاهد پس چشمم به گريه آمد فداى كسى باشم كه اگر مىدانست او به فداى من مىشد او مثل شوق من به او ، شوقى به من مىداد دل من با دل او راه دارد . ( 2 ) . آيا در رقّه دير آن ، دير « سمالو » فرودگاهى دارى ؟ ( 3 ) . دير سمالو جاى خوش گذرانى و بر آوردن آرزوهاست . نمىبينى ابر دامن خود را بر باغها گسترده و بر آن اشك مىريزد و دير لباسهاى گوناگون پوشيده گويى عالمان در آنجا پراكندهاند . گودالها گرداگرد آن از آب برق مىزند و گل پيرامون آنها را پر كرده . هيكل پرستشگاه با مجسمههاى زيبا و خوشگل پوشيده شده است . ( 4 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 196 ، جهانگير ص 253 ، مراد ج 1 ص 253 . ( 5 ) . قزوينى در آثار البلاد : 196 داستانى دربارهء دير سمعان آورده و از كشيشى ياد مىكند كه خود را در آنجا زندانى كرده و كرامتهايى نشان مىداده است . عطار نيشابورى ( م 627 ) نيز يكى از منظومههاى خود را به نام شيخ صنعان ناميده است ، كه آن را با صاد و نون مىنويسند كه تركيبى از صنعاى يمن و صمعان دمشق باشد . ( 6 ) . عمر بن عبد العزيز خليفهء اموى ( 717 - 720 ) . ( 7 ) . هنگامى كه او را به خاك سپرده بازگشتند گفتم نابود مباد استوارى داد و دين . ميزان دادرسى را در دير سمعان به خاك سپردند كسى را كه اهميّتى به چشمهء آب و نخلستان و الاغ سوارى نمىداد .