ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

444

معجم البلدان ( فارسى )

شابشتى گويد اين دير در « طيزناباد » ميان كوفه و قادسيه بر روى زمين فاصلهء او و قادسيه يك ميل راه است . و گرداگرد آن با تاكستان و درختها و دكانها پوشيده است . و اكنون ويرانه است و چيزى از آن جز ويرانه‌اى در كنار راه بر جا نيست . مردم آنجا آن را قبّه‌هاى ابو نواس خوانند . حسين پسر صمّان دربارهء آن چنين مىسرايد : أخوىّ حىّ على الصّبوح صباحا * هبّا و لا بعد النّديم صباحا هذا الشميط كأنّه متحيّر * فى الأفق سدّ طريقه فألاحا مهما اقام على الصّبوح مساعد * و على الغبوق فلن اريد براحا عودا لعادتنا صبيحة أمسنا * فالعود احمد مغتدى و مراحا هل تعذران بدير سرجس صاحبا * بالصّحو او تريان ذاك جناحا انّى أعيذكما بعشرة بيننا * ان تشربا بقرى الفرات قراحا عجّت قوافزنا و قدّس قسّنا * هزجا و اصبح ذا الدّجاج صياحا للجاشريّة فضلها فتعجّلا * ان كنتما تريان ذاك صلاحا يا ربّ ملتمس الجنون بنومه * نبّهته بالرّاح حين اراحا فكأنّ ريّا الكأس حين ندبته * للكأس أنهض فى حشاه جناحا فأجاب يعثر فى فضول رداءه * عجلان يخلط بالعثار مراحا ما زال يضحك بى و يضحكنى به * ما يستفيق دعابة و مزاحا فهتكت سترمجونه بتهتّك * فى كلّ ملهية و بحت و باجا « 1 » دير سعد [ د ر س ] به گفتهء حازمى در ميان سرزمين غطفان و شام است . بو الفرج على پسر حسين گويد : [ 668 ] حرمى پسر بو العلا به من خبر داد كه زبير بن بكّار گفت محمّد پسر ضحّاك از پدرش روايت مىكرد كه در كتابى به خامه ضحّاك ديده است كه گفت عقيل پسر علّفه و جثامه و دخترش جربا بيرون آمده تا به خانه‌اى رسيدند كه همسرى از بنى مروان در آنجا داشت به خانه‌اى در شامات رسيدند كه زنى را در آنجا به نكاح خود داشت ، پس از آنجا بازگشتند و در راه عقيل پسر علّفه چنين سرود : قضت وطرا من دير سعد و طالما * على عرض ناطحنه بالجماجم اذا هبطت ارضا يموت غرابها * بها عطشا اعطيتهم بالحرايم « 2 » سپس گفت اى جثّامه تو بسرا ، پس جثّامه چنين سرود : فأصبحن بالموماة يحملن فتية * نشاوى من الادلاج ميل العمائم اذا علم غادرنه بتنوفة * تذار عن بالأيدى لآخر طاسم « 3 » سپس گفت اى جربا تو بسرا پس جربا چنين سرود : كأنّ الكرى سقّاهم صرخديّة * عقار اتمطّا فى المطا و القوائم « 4 » پس عقيل گفت به خداى كعبه سوگند من كه خوب نوشيدم و اگر امان نامه نداده بودم هم اكنون شمشير كشيده گوشت را مىبريدم ، مگر سخنى به از اين نيافتى ؟ جثامه پاسخ داد مگر او بىادبانه سخن گفته است ؟ او سخنى بسيار نيكو گفت . جز من و تو در اينجا كسى

--> ( 1 ) . برادران من براى ميخوارگى بامدادى بياييد كه پس از اين دوستى روزگارى نخواهد گذشت خوشى اين جايگاه در افق سرگردان ديده مىشود و راهش بسته است امّا پيداست هر چند ميگسارى بامدادان و غبوق ( مى غروبگاهان ) كمكى به بازگشت است . باز گرديد به عادت ديروزين كه بازگشت ساده‌ترين راه است . آيا در دير « سرجس » ميگسارى بامدادى را درست يا گناه مىشماريد من در دوستى ميان ما در ديه‌هاى فرات آب خالى نوشيدن را گناه مىبينم . ما بر پا خاسته‌ايم و كشيش ما به آهنگ هزج و صداى مرغان به نماز برخاسته است . ميخوارگى بامدادى ارزشمند است اگر شما صلاح بدانيد چه بسا كسانى كه ديوانگى خواب بامدادى را ترجيح مىدهند بر ميگسارى . گويى هنگامى كه براى جام او را ندا دادم در خود احساس گناه كرد و با پيچيدن ردا به دور خود و با شتاب زدگى كه ردا را به پاى او گير داد به من پاسخ داد . او به من مىخنديد و مرا به خود مىخنداند گويى به شوخى گرفته بود و من نيز پردهء حياى او را دريده گفتم و او گفت . ( 2 ) . در دير سعد خوشگذرانى كرد و چه بسا در دير جماجم نيز با وى در آويختند . اگر به جايى فرود آيد كلاغهاى آنجا از تشنگى مىميرند . ( 3 ) . به « موماة » رسيدند با جوانانى شب رو كه همراه داشتند . و از هر جايگاه در « تنوفه » كه مىگذشتند به يكديگر دست مىدادند . ( 4 ) . گويى چارپاداران به ايشان مى خواب آور نوشانيده‌اند و باز هم به راهپيمايى ادامه مىدهند .