ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

443

معجم البلدان ( فارسى )

دير زندورد [ د ر ز د و ] شابشتى گويد در كرانهء خاورى دجلهء بغداد است مرز آن از دروازهء « ازج » تا « سفيعى » است . زمينش همه باغستان ميوه ، و انگورهاى گوناگون آن از بهترين انگورهاست كه در بغداد آب آن را گيرند . ابو نواس دربارهء آن چنين مىسرايد : فسقّنى من كروم الزّندورد ضحى * ماء العناقيد فى ظلّ العناقيد « 1 » من ( ياقوت ) گويم : معروف آن است كه زندورد شهرى نامبردار در كنار واسط از كارگزارى كسكر بوده است . ابن فقيه و جز وى آن را ياد كرده‌اند و من نيز آن را در جاى خود ياد كرده‌ام . « جحظه » شاعر دربارهء دير زندورد چنين مىسرايد : [ 666 ] سقيا و رعيا لدير الزّندورد و ما * يحوى و يجمع من راح و غزلان دير تدور به الاقداح مترعة * بكفّ ساق مريض الطّرف و سنان و العود يتبعه ناى يواقفه * و الشّدو يحكمه غصن من البان و القوم فوضى فضا هذا يقبّل ذا * و ذاك انسان سوء فوق انسان « 2 » دير زور [ د ر ] با زاى نقطه‌دار پيش از واو و راء . چنينش ضبط شده ديدم به خامهء ابن فرات . اين سخن ساجى بود و مداينى از استادان خود چنين آرد كه عمر خطّاب به سال 14 شريح پسر عامر برادر سعد پسر بو بكر را به بصره فرستاد تا پشتوانهء مسلمانان باشد . چون او به اهواز رسيد در دير زور كشته شد . دير سابا [ د ر ] نام ديهى در موصل . دير سابان [ د ر ] و اين همان دير رمّانين است كه ياد كردم . گويند آن در زبان سريانى دير شيخ است . دير سابر [ د ر ب ] « 3 » در نزديكى بغداد ميان ديه « مزرفه » و ديه « صالحيه » در كرانهء باخترى دجله ديهى است به نام بزوغى كه ديهى آباد و خوش آب و هوا پر باغ و بستان است . حسين خليع پسر ضحّاك دربارهء اين دير چنين مىسرايد : و عواتق باشرت بين حدائق * ففضضتهنّ و قد عنين محاحا اتبعت و خزة تلك و خزة هذه * حتّى شربت دماء هنّ جراحا ابرزتهنّ من الحروز حواسرا * و تركت صون حريمهنّ مباحا فى دير سابر و الصّباح يلوح لى * فجمعت بدرا و الصّباح وراحا و منعّم نازعت فضل و شاحه * و كسوته من ساعدىّ و شاحا ترك الغيور يعضّ جلدة زنده * و امال اعطافا علىّ ملاحا ففعلت ما فعل المشوق بليلة * عادت لذاذتها علىّ صباحا فاذهب بظنّك كيف شيئت و كلّه * ممّا اقترفت تغطرسا و جماحا « 4 » دير سابر ديگر نيز از بخشهاى دمشق است كه عمر پسر محمد پسر عبد اللّه پسر زيد پسر معاوية ابن ابى سفيان اموى در آنجا مىزيست . ابن ابى مجاز او را ياد كرده و گويد او در دير [ 667 ] سابر از اقليم خولان مىزيست . صاحب تاريخ دمشق و نيز عتبة بن معاويه پسر عثمان پسر زيد پسر معاويه پسر ابو سفيان اموى نيز او را ياد كرده‌اند . دير سرجس و بكّس [ د ر س ج ب ك ك ] . اين دير به دو راهب در نجران نسبت دارد كه شاعر دربارهء آن دو چنين سروده است : ايا راهبى نجران ما فعلت هند ؟ * اقامت على عهدى فانّى لها عبد اذا بعد المشتاق رثّت حباله * و ما كلّ مشتاق يغيّره البعد « 5 »

--> ( 1 ) . از تاكهاى زندورد بامدادان به من بنوشان . آب انگور را در سايهء درخت انگور . ( 2 ) . سيراب و آباد باد دير زندورد و آنچه در آن است از شراب و آهوان زيبا ، ديرى كه جامها در آن مىگردد در دست ساقى با چشمان خواب آلود . عود و ناى مىنوازند و برگ « بان » بخور مىشود . مردم در آنجا در هرج‌ومرجند . اين او را مىبوسد و اين سوار آن مىشود . ( 3 ) . گويا معرب دير شاپور باشد . ( 4 ) . شرابهايى كه در باغچه‌ها نوشيدم ، چون آزادگانى بودند كه ايشان را يكى پس از ديگرى دريدم و از خونشان نوشيدم . آنان را از پرده برون كشيده حريم ايشان را مباح نمودم . در دير « سابر » صبحگاه مىدميد ، كه من ماه را با صبحگاه جمع مىكردم . ناز پرورده‌اى را با دستهايم مىپوشانيدم . او از غيرت پوست بازوى خود را مىگزيد و چشمكى زيبا به من مىزد . هر چه مىخواهى بيانديش كه من همهء اين كارها را سركشانه انجام دادم . ( 5 ) . اى دو راهب « نجران » هند چه راه رفت ؟ اگر بر پيمان من باقى مانده كه من بردهء او باشم . هرگاه عاشق دور شود مهر او سست گردد ولى دورى هر مشتاق را سست نمىكند .